بهمن شبکه قسمت سیزدهم

نویسنده :

برای مطالعه قسمت قبلی (قسمت ۱۲) اینجا کلیک کنید.

من بالاخره وارد اداره مهم شده بودم و بعد از یکماه که فقط دو ساعت اول وقت اونجا بودم حالا از تاریخ ۹ آبان ماه ۹۴ هر روز از ساعت ۷:۳۰ تا ۱۵:۳۰ باید اونجا میبودم. البته یکی از اختلافات همینجا بود

شرکت پ بهم گفته بود از ۷:۳۰ الی ۱۴ زمان کار در اداره هست و بعدش میتونی بیرون کار کنی یا کارهای پروژه ای انجام بدی. ما خودمون هم بهت کار برونسپاری میکنیم و پرکیس باهات حساب میکنیم. ولی یهو همه چیز بهم ریخت. فهمیدم اولین دروغ شرکت پ دراومده

خب من روش حساب کرده بودم با توجه به عددی که آخرش صحبت کرده بودیم، این جزو شرایطی بود که من روش حساب میکردم که زندگیم رو بچرخونم و باز اون شرکت اولین نیرنگ و دروغش رو بهم داشت نشون میداد. منم آدمی که سکوت کنم نبودم. اساساً اینجور موقع ها وارد چالش میکنم طرف رو، ولی برای چالش زود بود.

قرار بود از طرف این شرکت دوتا کارشناس اونجا باشیم. من به عنوان کارشناس خبره و مجتبی به عنوان کارشناس اومده بود. مجتبی بچه بم کرمان بود. خونگرم و مهربون بود. به من گفت بهم گفتن تجربه ت خیلی زیاده و آدم توانمندی هستی و میخوام ازت چیز یاد بگیرم! “استاد ب.س”  استاد و حامی اون هم بود. کسی بود که سبب شده بود بیاد تهران و در شرکتی معتبر هم کار و هم زندگی میکرده تا قبل از اداره البرز

مجتبی به عنوان مکمل من فوق العاده بود، سیسکو رو خوب بلد بود و لینوکس و امنیت شبکه ش هم فوق العاده بود. اینطرف من، تو مجازی سازی و مایکروسافت و ارتباطات خیلی حرفا برای گفتن داشتم.

دیتاسنتر رو که دیدیم وحشت کرده بودیم! مگه میشد همچین چیز بهم ریخته ای رو اسمش رو بزاریم دیتاسنتر؟!

یه مشت کاغذ پاره داده بودن دستمون اسمش رو گذاشته بودن مستندات!؟ خدایا قشنگ مال ۴ سال پیش بود و از اون وقت هم کلی تغییرات بوجود اومده بود

کاش میشد عکسی ازش بزارم تا ببینید چطوری ۴۰۰ – ۵۰۰ تا کابل شبکه پشت و جلوی ۵ تا رک ۴۲ یونیت مثل کاموایی که یه گربه باهاش بازی کرده باشه تو هم گره خورده بودن. اونوقت اون سال چندماه مونده بود به اتفاق مهم و در نتیجه ما غیر از کارهای عادی روزمره خودمون کارهای اتفاق مهم هم داشتیم و بعد باید از شبکه هم سر در میاوردیم. در نتیجه ناچار بودیم بعد از ظهر یه چندساعتی واستیم و من و مجتبی هی بریم پشت و جلوی رک جابجا بشیم و کابلها رو تکون بدیم تا پیداش کنیم. فکر کنین این کار با اون سرعتی که ما ناچار به انجامش بودیم ۴ ماه طول کشید. اصلاً برای پیدا کردن بعضی کابلها کف کاذب دیتاسنتر رو برمیداشتیم یکیمون میخزید داخلش تا پیدا کنه ادامه کابله کجاست و کدومه!

همزمان با ما دوتا تیم دیگه هم وجود داشت، یکیشون یه شرکتی درب و داغون تر از شرکت “پ” برنده شده بود و کارش نگهداری کلاینتها و پرینترها بود، نیروی Help Desk رو تامین میکرد و نیروهای اون دیگه قشنگ سرشون کلاه رفته بود. حتی بیمه هم نشدن!! البته که نمیدونستن ولی سال بعد فهمیدن. تیم دوم هم قرار بود با ما کار کنه و یه کار هیولا انجام بده، “محمد” یکی از دوستان فعلی من، صاحب یک شرکت مثل من در تهران، شریک، رقیب، رفیق ! از همونجا با هم دوست شدیم. تیم خفنی تشکیل داده بودیم من و مجتبی و محمد ترکیب خفنی میشدیم. اگه بخوام از کار فنی ای که به واسطه ما انجام شد توضیح بدم شاید کمتر کسی ازش سر در بیاره. فقط همینقدر بگم که کمتر از انگشت های دست نفر در ایران داریم که بتونه اون کار رو بکنه.

محمد قرار بود اکتیودایرکتوری دامین قبلی و اسکایپ تجاری و میل سرور داخلش رو به یه دامین جدید منتقل کنه. الان اگر به جز اون تعداد اندک به هر ادمین مایکروسافتی دیگه ای بگیم صورت مساله اینه که ۷۰۰ تا کاربر یک دامین اکتیودایرکتوری رو بدون تغییر GUID و پسورد و نام کاربری اول به اکتیودایرکتوری دامین دوم منتقل کنیم و بعد تازه بدون تغییر پسورد فقط نام کاربری رو عوض کنیم میگن محاله GUID عوض نشه و با توجه به نوع رمزنگاری پسورد چطوری همون پسورد رو میبرین؟! ادمین که پسورد رو نمیبینه بتونه اونور همونو ست کنه !! و به بن بست میخورن ولی اون سال با محمد اینکار رو کردیم. ایده ش از اون بود و بیشتر کار رو هم خودش کرد.

از اونطرف من و مجتبی مستنداتی رو نوشتیم که بعید بدونم در ایران مشابه داشته باشه. چندهزار صفحه مستند تولید شده بود تا فیهاخالدون همه سرورها و تجهیزات و سرویس ها و ماشین های مجازی و قطعات و …. همه چیز توش نوشته شده بود. فقط ۱۶۴ صفحه مستند اصلی بود که ما توش توضیحات خودمون رو انشاء کرده بودیم. و بقیه اون چندهزار صفحه رو بهش وصل کرده بودیم. فایل های اکسل و PDF و ورد و …

نقشه شبکه رو کامل کشیده بودیم بیرون و تا روزی که از اداره برم ۵ نسخه ماژور و بالغ بر ۲۰۰ نسخه مینور ازش ورژن خورده بود. این مستند هنوزم یکی از نقاط دمم گرم زندگی منه.

تو شرکت قبلی، مدیرعامل، مدیریت پروژه و نظارت بر پیمانکار رو خیلی حرفه ای آموزش داده بود. روزهای اولی که پام رو گذاشتم تو اداره متوجه یک اشکال بزرگ در نرم افزار اتوماسیون اداری اونجا شدم. فرض کنید قضیه به شکلی بود که شما ۳ صفحه نامه اداری توش تایپ کردی و یهو موقع ارسالش که میشه به باگ بخوره و کل نامه بسته شه و شما باید دوباره از اول فکر کنین و نامه رو تایپ کنین تازه اگر دوباره پیش نمیومد J))

خب این یه باگ بود و البته چندین باگ دیگه که خیلیا من جمله معاون آی تی رو کلافه کرده بود، یعنی گاهی طرف قشنگ میخواست موهای خودشو بکنه. یه جلسه با حضور من، محمد، مدیرکل آی تی و معاونش با پیمانکار گذاشتن، اینبار مدیر پشتیبانی فنی و مدیرعامل شرکت اومده بودن جلسه و نشستن جلوی ما. شنیده بودم از سال ۹۰ اینا تونسته بودن هربار حرف خودشون رو به کرسی بشونن و چون کسی که سوادش به اون حد باشه نداشتن همیشه از اون شرکت در مذاکرات شکست میخوردن و به نتیجه نمیرسیدن و معمولاً قانع میشدن که اشکال از خودشونه. یا میدونستن اشکال از شرکت هست ولی قادر به اثباتش نبودن! آخه معمولاً شرکتهای نرم افزاری توپ ایرادات رو میندازن تو زمین شبکه طرف مقابل و میگن مشکل از شبکه تون هست!

اولاً شرکت قبلی ای که من بودم بزرگترین شرکت تولید کننده نرم افزار در این حوزه بود، دوماً اون همه تجربه کافی بود تا نتونن منو قانع کنن، آخه من کارم شبکه بود ولی تو شرکت نرم افزاری سالها کار کرده بودم. سوماً کافی بود بلد باشی الکی قانع نشی و مثل ماهی لیز بخوری و اتفاقاً جلوی لیز خوردن طرف مقابل رو هم بگیری.

مستنداتی جور کرده بودم که دوستان در شرکت پیمانکار از افزونه ای برای باز کردن و ویرایش فایل ورد در محیط وب استفاده کردند که اولاً کرک شده است، دوماً نسخه ای ازش بود که ایراد داشت و همون مساله رو پیش میاورد و در سایت خود ارائه دهنده افزونه هم این باگ گزارش شده بود.

بندگان خدا اول از راه های معمول خودشون وارد شدن که به در بسته خوردن، بعد وارد مراحل سفسته شدن که گیر افتادن بدتر، و هر راهی رو انتخاب کردن دیدن نمیشه. هر بهانه ای میاوردن ضدش رو میخوردن، تازه محمد هم بود و یه وقتایی یهو اونم میومد کمکم، دوتایی که ترکیب خفنی شده بودیم، انتهای جلسه مدیرعاملشون پا شد و به مدیرکل آی تی بابت استخدام من تبریک گفت J))) دیگه این موضوع کافی بود که معاون مدیرکل از این به بعد من رو تو همه جلسات با خودش همراه کنه.

 

معمولاً تو اداره مهم، همه واحدها و افراد با من خوب بودن منهی ۱۰% که درست سعی در آزار نه تنها من بلکه همه بچه هایی که شرکتی بودند داشتن! و اصن نمیشد بابت اونا کاری کرد. جالبه که مدیرانشون هم اینو میدونستن و به ما میگفتن ولشون کنید ما باید به حرف اینا گوش کنیم تا به ضرر شما بشه که خب گوش نمیکنیم دیگه J))

این منش من باعث شد برای هرکاری در اتاق مدیریت اصلی فقط یک نفر رو بفرستن، اونم من! درسته که کارم نگهداری از کلاینت نبود ولی برای شخص مدیریت اصلی معمولاً باید من میرفتم. اونم عاشق تکنولوژی و آی تی بود. پسرش هم نرم افزاری بود و خلاصه عاشق نرم افزار و شبکه و آی تی. خیلی داشت آی تی رو حمایت میکرد. گاهی به صورت مستقیم از خودم مشاوره میگرفت و خب چون پسرش هم اینکاره بود و داشت یک استارت آپ لانچ میکرد خیلی در این موارد صحبت میکردیم. جالبش این بود که در انتها کسی که واقعاً روی استارتاپ پسرش کار کنه پیدا نشد و حمایت نکرد و پسرش در نهایت در اروپا برای استارتاپش سرمایه گذار پیدا شد. نمیدونم چرا تو ایران سرمایه گذارا به جای استارت اپ های تولیدی روی خدماتی تمرکز دارن؟! در کشورهای توسعه یافته خیلی بیشتر از خدمات به تولید بها میدن برای همین استارتاپش تو ایران نگرفت. درسته نرم افزاری بود ولی روی تولید فوکوس داشت و در نتیجه اینجا بازموند ولی اروپا رو هوا میبرن همچین مواردی رو… حتی یک مدیریت اصلی هم در حدی که تو ایران بتونه و دلش میخواست برای پسرش کاری نتونست بکنه. اتفاقاً بهش گفتم دلیلش رو ولی اونم بیشتر عاشق یک حرکت تولیدی بود تا خدماتی. معتقد بود:

خدمات تا کی میتونه پاسخگو باشه؟ وقتی تولید نباشه ثروتی نیست و اگرم الان ثروتمون از نفت و منابع طبیعی بدست میاد خب تا کی؟ بعدش تموم میشه، اونوقت چی؟ با مرگ تولید، ثروت میمیره و با مرگ ثروت خدماتی هم وجود نخواهد داشت.

خیلی دوست داشت پسرش رو ایران نگه داره ولی اگر منم بودم میرفتم. تمام تلاشش رو کرده بود و نشده بود. استعداد خوبی هم داشت پسرش، معلومه که باید مغز خر خورده باشی جایی که برات نداره بمونی و درجا بزنی! سمت باباش در حدی نبود که بتونه به قدرت یا ثروت بی انتها متصل باشه و خیالش راحت باشه.

اقا این با فامیلی من در یه حد خیلی ناچیزی شوخی میکرد ولی هر دفعه بنده خدا تاکید داشت، به خاطر اینکه دوستت دارم باهات شوخی میکنما اگر ناراحت میشی مدیونی اگر نگی، منم میخندیدم. یه بار برگشتم گفتم بابا شما اصلاً شوخیتون ناراحتم نمیکنه، تازه اگرم واقعاً از دستم برمیومد براتون یه شمشیر میساختم. خیلی شوخی های بدی با فامیلیم شده بود که در این حد که یه شمشیر برای من بساز اصلاً شوخی بدی به نظرم نمیومد. راستش خب واقعاً ۷ نسل بالاترم استاد حسین شمشیرساز بوده که فامیلی ما شد شمشیرساز. برای همین اصلاً ناراحت نمیشدم اصالتی درش بود که باعث ناراحتی نمیشد اتفاقاً.

چتر حمایتی من همیشه پهن بوده و هست، اینجاهم شده بودم زبون مجتبی،این انقدر بی زبون بود که یه مرخصی نمیتونست بگیره و حرفشو نمیتونست بزنه، من براش مرخصی میگرفتم یا حرفاشو میگفتم. البته این قضیه دیگه برام بد نمیشد که هیچ یه نگاه خیلی مثبتی برام بوجود آورده بود.

یه روز با معاون آی تی داشتم صحبت میکردم بابا همه ۲ میرن چرا ما الکی تا ۳:۳۰ واستیم؟ خب من قرار بوده اصن ۲ برم. گفت چرا؟ من از اول به شرکت گفتم ساعت کاری اینا تا ۳:۳۰ باشه. گفتم آخه بهم گفتن برو که جای بعدی بتونی کار کنی تا غروب و درآمدت رو به حدی برسونی که مطلوب باشه!

گفت چرا؟ مگه چقدر میگیری؟ گفتم فلانقدر! گفت چی؟!! با من دو برابر این رو صحبت کرده بودن که به تو قراره بدن و فلان عدد هم برای مجتبی. گفتم والا نه من و نه مجتبی این عددی که میگین نمیگیریم ، من فلانقدر و مجتبی اونقدر میگیره! (البته مجتبی به عدد مفروض خودش نزدیکتر بود)

بعد گفت میدونی شرکت داره ماهی چقدر میگیره بابت شما؟ گفتم نه و یهو عدد رو که گفت سرم سوت کشید! فهمیدم سرمون بدجور کلاه رفته. گفتم پدرشون رو در میارم و اینا که گفت نه زوده صبر کن و فقط برو روی صحبتی که با خودت کردن اول بکشونشون تو تعهدی که بهت دادن پایبند باشن.

اینا اضافه کاری های مارو هم نمیدادن! دیگه خودتون فرض کنید چه خبر بود تو اون شرکت.

این شد که تصمیم گرفتم سال دیگه اون شرکت نباید حقوق من رو بده… هرکاری باید میکردم اون شرکت نباشه.

شرکت دیگه ای هم که حقوق احسان و جواد رو میداد نباید میموند! نامردا مال اونا دیگه بدتر بود، بیمه اینا رو هم رد نکرده بود و میبایست پدرشون رو در میاوردیم. من برای احسان و جواد هم شدم یه چتر حمایتی و سال ۹۵ شرکت دیگه ای هردو کار رو برنده شد. خدایی به لحاظ حقوق و میزان و دریافت و …. خیلی بهتر از قبلی ها شده بود و هم سر موقع تر بود و هم اضافه کاری و بیمه و … سرجاش بود. انسان بود مدیرشون. شرکت قبلی ما پشت سر اون شرکت و مدیرش همیشه بد میگفت!!! پشت سر یک انسان بد بگی؟ فقط یه شیطان میتونه پشت سر یه انسان درست همچین کاری بکنه.

از بداخلاقی های حرفه ای شرکت “پ” هر چی بگم کم گفتم، یک نمونه ش این بود که مثلاً در قرارداد با اداره اینا باید من و مجتبی رو به عنوان کارشناس خبره و کارشناس اونجا میگذاشتن و بعد مدیر پروژه بالا سرمون قرار بود استاد ب.س باشه ولی اونم باهاشون به مشکلاتی خورد و نیومد تو پروژه و باز مدیریت خود پروژه عملاً با خودم بود، دوم اینکه قرار بود شرکت به واسطه استاد ب.س بهشون مشاوره بده و اصلاً دلیل اینکه اینا برنده شده بودن با امتیاز فنی ای بود که به خاطر رزومه ب.س گرفته بودن!

در نتیجه با نیومدن ایشون عملاً نقش مشاور هم با خودم بود. شرکت فقط قرارداد بسته و بود و بدون هیچ زحمتی فقط منتظر برداشتی خودش بود J)) خیلی قشنگ

من زمانی که باهام صحبت کرده بودن دوتا نکته رو بهشون خیلی محکم گفته بودم:

۱)      من برای شرکت پ نمیام بلکه برای اداره میام و اگر سال بعد شرکت پ برنده نشه من در اداره میمونم.

۲)      من برای شرکت پ نمیام و اگر شرکت پ بدعهدی کنه محکم جلوشون رو میگیرم. تعهدات من نسبت به شرکت پ به اندازه تعهدات خود شرکت پ نسبت به من تعریف میشه.

اینا تا اون روزی که من رفتم مصاحبه اداره از خردادماه داشتن هی افرادی رو میبردن ولی به دلیل کافی نبودن رزومه و تجربه شون رد میشدن و اگر اینبار من هم رد میشدم قطعاً شرکت پ رد میشد. به شدت به رزومه فردی مثل من نیاز داشتن. منم بازی رو بلد بودم.

 

از جمله بداخلاقی هاشون این بود که هیچ مشاوره ای نمیدادن ولی مدام به من زنگ میزدن که کاری کن یه پروژه هایی اونجا تعریف شه! و من نمیگفتم نه. خب پروژه واقعی و توسعه بده و چیزی رو که کمبود یا نیاز هست رفع کنه که خوبه، چرا که نه؟

ولی اونا انتظار داشتن هرچیزی که برای خودشون نفع زیادی داره رو به عنوان پروژه تعریف کنم. مثلاً در اداره بکاپ سرور خیلی خوبی وجود داشت با مقدار زیادی فضای ذخیره سازی، چرا باید من پروژه ای که وجود داشت رو دوباره تعریف کنم؟

چرا باید مانیتورینگی که به واسطه محمد نصب و راه اندازی شده بود و بهترین مانیتورینگ موجود در جهان هم هست زیر سوال ببرم تا یه چیز فکسنی که پ مد نظرش بود و براش سودآوری داشت نصب شه؟!

مدام به من میگفتن NAS بفروش. پروژه مانیتورینگ بدیم، بکاپ بدیم. من میگفتم بابا ما اینجا مثلاً SAN نیاز داریم، پروژه مثلاً هاردنینگ شبکه نیاز داریم. پروژه فلان نیاز داریم ولی اینایی که شما میگین نیازی نیست الان بهترین نسخه ش اینجا نصبه و با بهترین کیفیت داره کار میکنه.

 

خلاصه مدیرکل و معاونش از من خواستن برنامه ۴ ساله برای توسعه زیرساختهای آی تی تدوین کنم. شرکت فهمید و گفت بده به ما، منم با معاون و مدیرکل هماهنگ کردم و دادم به شرکت و چشمتون روز بد نبینه اونا هرکاری دلشون میخواست با اون برنامه کرده بودن و یه جور خیلی مسخره ی کودکانه و اون مدلی که مدنظر خودشون بود اوردنش تو جلسه. معاون و مدیرکل هیچی به روی خودشون نمی آوردن که اصلاً برنامه شما به درد نمیخوره و فقط الکی با سر تایید میکردن ولی وقتی جلسه تموم شد، مدیرکل و معاونش گفتن:

” اصلاً نیازی به مشاوره اینا نداریم. فکر کردن سر کی دارن کلاه میزارن؟ برنامه بهمن صد برابر بهتر از اینا بود.

بهمن تو یه سری نظراتی که روش کامنت کرده بودم رو توش اعمال کن تا من تاییدش رو از معاون مدیریت اصلی بگیرم.

با همین حرکت های ریز ریز شرکت پ زیرآب خودش رو زده بود. انقدر اونا ناراضی کرده بود که اصلاً نمیخواستن سال بعد باهاش کار کنن. من خیالم داشت راحت تر میشد.

آخه برنامه من یه فایل اکسل بود که از اولین پروژه ای که باید اجرا میشد توش نوشته شده تا آخریش و به ترتیب اجرا هم اومده بودن، قشنگیش به این بود که جلوی همشون پیش نیازهای قبلیش هم نوشته شده بود یعنی اگر پروژه شماره ۱ و ۳ پیش نیاز پروژه ی ۴ هستن جلوی ۴ این موضوع نوشته شده بود. از همه مهمتر این بود که دو ستون برآورد هزینه وجود داشت ، یکی هزینه فیکس همون پروژه و ستون دوم برآورد هزینه کل پروژه ها تا اون سطر، یعنی فرض کنید شما میخواید بدونین تو سال اول که فقط ۶۰۰ میلیون تومن بودجه دارید تا ردیف چندم میتونین اجرا کنید؟ ستون دوم رو میدیدین و میفهمیدین عه تا پروژه شماره ۶ رو که اجرا کنید میشه ۵۵۰ تومن و تو ظرف هزینه ی شما میگنجه ولی اگر تا سطر ۷ برید یهو باید بودجه شما ۹۰۰ میلیون باشه، پس میگفتین تو سال اول فقط تا سطر ۶ قابل اجراست.

مدیرکل کیف کرده بود از داشتن این برنامه و نمیدونم رفت پیش معاون چی گفت ؟ ولی با شناختی که ازش دارم میدونم انسان خوبی بود که همیشه حقیقت رو میگفت.

 

این وسط من بیمارستان چشم پزشکی و انتشارات فلان و خیلی های دیگه از قبل تو رزومه و پروژه های شخصیم بود و با چندین شرکت و مجموعه دیگه کار میکردم. و البته که با بعضی شرکتها هم قطع همکاری کرده بودم. من پروژه های شخصیم رو به ناچار به حداقل رسوندم.

یکی از پروژه های سال ۹۵ مرتب سازی اون دیتاسنتر شلوغ و درهم تنیده بود. خیلیا اومدن دیدن و زمان+قیمت دادن ولی با توجه به محدودیتهای موجود مثل کار فقط در روزهای تعطیل همه میگفتن زیر ۱ ماه امکان پذیر نیست. البته منظورشون این بود که یکماه ۵شنبه ها و جمعه ها. خب اینکه طی یکماه ۵شنبه ها و جمعه بخوای جابجا کنی هم ریسک های زیادی تولید میکنه و پذیرفته شده نبود.

برادرم رو معرفی کردم، اومد دید، گفت اگر سه روز تعطیل به تیم من بدید ۴شنبه تا جمعه ی فلان موقع از سال تعطیلی هست. من اینو ۳ روزه بهتون تحویل میدم! اینا اصن تعجب کرده بودن و میگفتن محاله بشه ولی اسنفدیار چنان محکم برای بار سوم گفت میتونم که دیگه گفتن تسلیم. و با فرزاد صحبت کردیم، فرزاد ما شرکت ثبت شده نداریم تو میای جلو با شرکت تو کار رو بگیریم؟

بله بریم جلو. کار رو با ضرر (سود که هیچ ضرر مالی هم دادیم) انجام دادیم ولی رزومه خفنی ساختیم. حالا دیگه کاری رو که هیچ شرکتی نمیتونست ما تونسته بودیم با رضایت ۱۰۰% کارفرما انجام و تحویل بدیم.

خیلی کار خفنی بود.

اون سال از اول سال شرکت “ش” برنده شده بود که حقوق ما و بچه های Help desk رو به موقع میداد و به تعهداتش در قبال ما متعهد بود ولی اونم مشاوره نمیداد. البته که ادعایی هم در این خصوص نداشت ولی یه بار اواسط سال یه مساله ای پیش اومده بود که اومد نشست تو جلسه گفت بابا چقدر الکی هی شلوغش میکنین اداره مورچه است تو شبکه، چیه که کله پاچه اش چی باشه و اینا؟ اصن به من مستندات بدید من یک روزه میخونم نظرم رو روش میگم بهتون!

من گفتم محاله بتونه. ولی مستندات رو فرستادیم براش. یک روز تموم شد خبری نشد. زنگ زدم گفت بهم وقت بده فرصت نکردم، روز دوم ازش خبری نشد، روز سوم روزچهارم، یک هفته گذشت پا شد اومد اداره، اومد تواتاق ما، به من گفت شما این همه سرویس اینجا دارین؟ گفتم بله. اینهمه سرور؟ سوئیچ ، سرویس؟ گفتم بله. فلان سرویس دارین؟ گفتم بله داریم…

این هاج و واج مونده بود. دست منو گرفت برد بالا، در اتاق معاون رو زد و گفت فلانی بیا بیرون لطفاً. با معاون و من سه تایی رفتیم تو اتاق مدیرکل!

گفت آقا، من همیشه فکر میکردم شما شلوغش میکنین وقتی هی میگین دیتاسنتر دیتاسنتر، این بچه ها خیلی خوبن، خیلی بلدن، حیفن اینجا باشن با این حقوق! اصن من نمیدونستم همچین چیزایی بلده! من نمیدونستم این همه سرویس دارین، اصن این دوتا چطوری میرسن اینهمه رو بررسی کنن ؟ اینهمه سرویس؟ اینا گناه دارن ، یه چی باید بهشون بدیم. این حقوقشون در اصل باید دوبرابر این باشه.

طرف مدیرعامله خودش کف کرده بود J))) میگفت جلو خودشون میگم اقا اینا خیلی می ارزن…

متاسفانه قراردادهای دولتی یه بدی دارن، هر سال میرن تو مناقصه و هیچکس نمیدونه سال بعد کی برنده میشه. سال بهد شرکت “م” برنده شد.

اینا هم شرکت بدی نبودن، همه چیزشون به موقع بود. البته به موقع تمام این شرکتها میدونین چطوریه؟ قراردادهایی که با دولتی ها بسته میشه معمولاً کارهای امضا و اداریش مردادماه تکمیل میشه و هرسال حقوق ما از اواسط مرداد شروع میشد به پرداخت و تا اوایل مهر روتین میشد.

اینا هم سطح برخوردشون مثل اوایل شرکت “ش” بود. یعنی نمیدونستن داخل چه خبره و نگاهشون از بالا به پایین بود در سطحی که فکر میکردن ما عددی نیستیم! J))

بعداً بهتون میگم چطوری فهمیدن اشتباه میکردن و برخوردشون چطور شد بعدش!

طی این سالها من با آدمهای مهم و تاثیرگذاری در اداره و بیرون از اون و در ادارات کل آشنا شده بودم و خیلی وقتا هم رایگان مسائل خیلیا رو حل کرده بودم. ارزشمند شده بودم براشون. تو خیلی از جلسات حضور داشتم و در بسیاری از جلساتی که آی تی های ادارات کل و ادارات دیگر شهرستان ها حضور داشتند بسیاری از سامانه ها رو بهشون آموزش داده بود.  در نتیجه موضوع این بود که برای خیلیا شناخته شده بودم.

یادمه نوع کار کردنم انقدر مسئولیت پذیرانه بود که بارها به مثال تبدیل شده بود، یکبار میخواستن رایزر کابل هایی که کنار دیتاسنتر بود و اتفاقاً تا همه طبقات رفته بود و در کنار خود دیتاسنتر هم تابلوی اعلان و خود کپسول های اطفاء حریق دیتاسنتر قرار گرفته بود داخلش رو تبدیل کنن به آسانسور! من هی میگفتم نمیشه و به خرج بعضیاشون نمیرفت، میگفتن معاون مدیریت اصلی دستور داده و ما باید بگیم چشم! قشنگ داشتم از همه وجودم حرص میخوردم و توضیح میدادم که نمیشه و اگرم بخواین انجام شدنی باشه مستلزم صرف زمان و هزینه فلان قدری هست. یهو یکی از مدیران مالی منو کشید تو اتاق خودش اولش توپید بهم که میخوای یه کاری کنم از فردا اصن راهت ندن داخل؟! یه جوری تهدید شدم که آخرش گفتم ببخشید اصن من دیگه حرفی ندارم! دیگه تکرار نمیشه.

یه ساعت بعدش دوباره صدام کرد و گفت کاش ۴ تا کارمند مثل تو داشتم که انقدر دلسوز بودن! البته که همون برخورد اولش، کلک کار منو کنده بود. من تبدیل شدم به کسی که تا وقتی اتفاقی نمی افتاد وارد عمل نمیشدم. مجتبی خودش رو داشت میکشت ولی من می ایستادم تا کارد به استخون برسه. چندین بار قبلش هم اتفاقاتی افتاده بود که من برآورد کرده بودم تا وقتی پیشگیری میکنی بی ارزشی ولی وقتی خاموش میکنی ارزشمندی! خیلی خوب می ایستم تا اتفاق بیوفته و بعد خاموشش کنم. این اولین و آخرین اتفاق این مدلی ای نبود که تو محیط های دولتی می افته. قشنگ همچین برخوردهایی باعث میشه تا کارمندهای دولتی هم دلسرد بشن. یه بار معاون سیاسی انتظامی مدیریت اصلی یه مشکلی داشت که آخرش من رفتم براش درست کنم. وقتی کار کردن منو دید، پرسید:

شرکتی هستی؟ گفتم بله چطور؟ گفت از نحوه کار کردنت قشنگ معلومه شرکتی هستی. یه زمانی خودم وزارت کشور مدیریت آی تی بودم و در نتیجه میدونم تفاوت شرکتی با استخدامی خودمون چیه!

وقت “اتفاق مهم” که میشد از سه ماه قبلش کار به قدری زیاد میشد که همه فقط باید میدویدن! از مدیرکل بگیر تا معاونش و رئیس شبکه و ما همه میدویدیم بازم نمیرسیدیم. معاون مدیرکل و رئیس شبکه هم مثل ما تا شب ساعت ۹ میموندیم تو اداره. از یه هفته قبلش هم که مشخصاً باید با خودمون رخت خواب میبردیم اصلاً و وسائل شخصی و کلاً باید میموندیم تو اداره و اگر میشد سه روز یه بار یه سری میرفتیم یه دوشی چیزی میگرفتیم وسایل جدید می آوردیم نهایتاً و این تا سه روز بعد از اتفاق مهم هم ادامه داشت. شب “اتفاق مهم” و  یک شب بعدش هم که بدترینش بود. و همه تا صبح معمولاً بیدار بودیم. اگرم ما میخوابیدیم یه دو سه ساعتی ولی معاون و مدیرکل و رئیس شبکه عمراً نمیخوابیدن! رئیس شبکه که اصلاً تا سه شب نمیخوابید و خودش میرفت تو یکی از سایت های مهم ، معاون هم کنار ما بود و تو دفترش تا صبح خودش شخصاً پشتیبانی سایت های کل شهرستان ها رو برعهده میگرفت. سال اول یادمه من سرما خورده بودم و به اون بنده خدا هم منتقل کرده بودم. روز اتفاق مهم دیدم اوه اوه کارت صدای این بنده خدا رو زده آن اینستال کردم رسماً J))) صداش در نمیومد. حتی یه زره هم صداش در نمیومد. صبح تا شب تلفن هاشو خودم جواب دادم و اون به زور به من میفهموند چی بگم. چون ساپورت اون نرم افزار کار ما نبود و کار خودش بود و رئیس شبکه.

ما سال اولمون بود و بی تجربه، اولش که اتفاق مهم تموم میشه و شمارش شروع میشه خلوت میشه، ما تو اتاق خودمون خوابیدیم یه کم روی میز رو خالی کرده بودیم و رو همون میز خوابیده بودیم مثل تخت! از ساعت ۲ شب تلفن این بنده خدا زنگ خورده بود، اومده بود بگه بیاین جواب بدین دیده بود یه جوری خوابیم که اصلاً دلش نیومده بود صدامون کنه، بنده ی خدا تا صبح با همون وضعیت جواب داده بود.

آخر مرداد ۹۶ یهو به خاطر یه مساله ای که شاید به شرکته برمیگشت قرارداد رو فسخ کردن ما تازه دوماه حقوق از ۵ ماهی که گذشته بود رو گرفته بودیم. و اعتراض کردیم، اداره گفت شما که تایید شده هستین فقط شرکتتون عوض میشه. این شرکت تا پایان شهریور رو باید پرداخت کنه و از اول مهر یه مناقصه دیگه برگزار میشه و هر کسی برنده بشه باید حقوق شما رو بهتون بده. این موضوع برای من نشدنی بود، آخه فکر کنین شرکتی که میدونه الان قراردادش تمومه و تا آخر سال هم مطمئناً بهش پرداخت نمیشد الانم به ما پرداخت نمیکرد، پس یعنی ۴ ماه حقوق اینطرف تو نیمه اول سال رو نمیگرفتیم فعلاً و طبعاً حقوق اون یکی شرکت هم اواسط بهمن ماه روال میشد! یعنی ۴ ماه و ۵ ماه میشه ۹ ماه بدون حقوق سپری کردن. من و مجتبی از آخر سال ۹۵ شرکت خودمون رو اقدامات ثبتی ش رو انجام داده بودیم و ۲۷ فروردین ۹۶ ثبت شده بود. تصمیم گرفتیم بریم شرکت خودمون. البته از اواسط تیر دنبال جای شرکت بودیم که غروبها اونجا برای خودمون کار کنیم. با برادرم هم شریک شده بودیم. ۷ مرداد دفتر رو اجاره کرده بودیم ولی اون روز تصمیم گرفتیم کلاً بریم و بشینیم دفتر خودمون کار کنیم. البته که تو این تصمیم معاون امور اقتصادی و مدیریت منابع مدیریت اصلی هم تاثیر داشت، برای اعتراض نسبت به فسخ قرارداد که رفتم پیشش جلسه، بهم یک چیزی گفت که هنوزم تو گوشمه. اون روزها من دیسک کمرم هم عجیب عود کرده بود و اصلاً با یه کمربند خاصی بسته بودمش. با همون وضعیت رفتم پیشش و خیلی هم درد داشتم، وقتی نشستم و اول از حالم پرسید گفتم استرس این چند روز و فشاری که بهم آورده باعث شده این درد عود کنه. نشست و صحبت هامو شنید، بعد از من پرسید شما دوتا چی بلدین و چه کار میکنین؟ من توضیح دادم ما دوتا روی هم ۷ تا تخصص رو بلدیم. مجتبی عید هم یه پیشنهاد کار از دوبی داشت که به خاطر تعهدش به اداره نرفت! کاری که اگر میرفت با ارز اون زمان حساب کردیم ماهی ۲۲ میلیون تومن میشد. وقتی شنید توانایی های ما دوتا رو هم چقدره، برگشت گفت، حیف شما دوتا که واستید تو محیط دولتی کار کنید، پاشید برای خودتون شرکت بزنین، برید و برای خودتون کار کنید، نمیخواد کسی رو ثروتمند کنید و خودتون بی بهره بمونید، برید خودتون ثروت رو تولید کنید برای خودتون. بعد گفتم اتفاقاً شرکت ثبت کردیم ولی مشکل سرمایه داریم، گفت آخرین چیزی که باید بهش فکر کنی سرمایه است، کلی باهام در مورد سرمایه صحبت کرد و نصیحت کرد که در اصل سرمایه رو فعلاً باید خودت با کارت درست کنی یا باید از کسی بگیری که اصلاً بهت توصیه نمیکنم تو این مرحله این کار رو بکنی. اول کارت رو به اندازه ای برسون که برگ برنده قوی ای داشته باشه بعد سرمایه جذب کن که نسبت برابری تو و سرمایه گذار برات ارزنده باشه. گفت شما حتماً موفق میشید ولی یه شرط داره، تهران دریاست، کرج یه استخر آبه. برو تهران مشتری جذب کن، بتونی شرکتت رو تو تهران متمرکز کنی موفق میشی.

با آرزوی موفقیت برای من از اتاقش اومدم بیرون و خیلی مصمم شدم. رفتم تو اتاقمون و به مجتبی گفتم فلانی اینجوری گفته. اونجا بود که با مجتبی تصمیمون رو همون لحظه عملی کنیم و دیگه اداره نیایم.

یه مدت اداره نرفتم ولی یه فشاری آوردن که تا پیدا شدن نیروی جدید بریم و کار رو تحویل بدیم. منم فشارهایی آوردم. یه جلسه در محل شرکت “م” تشکیل شد و تازه مدیرعاملشون با رزومه من و کارهای اداره آشنا داشت میشد! احترام در اون جلسه یهو بالا رفت. بعد قرار شد یه روز من مستندات رو در حضور مدیرپروژه اونها به اداره مهم تحویل بدم که خب اصلاً تحویلشون بود ولی اینا باید نامه میزدن و در سی دی تحویل میدادن. فرد مورد نظر ۲۵ سال استاد بود و سالهای سال بود داشت ITIL تدریس میکرد، این یعنی طرف بخش بزرگی از تدریسش به مستندسازی شبکه برمیگرده. براش مستندات رو تشریح کردم، سه چهار دقیقه با دهانی باز داشت به من نگاه میکرد. J)))

گفت اصن همچین چیزی نداریم. نمونه ش رو ندیدم! گفتم خب معلومه تو کرج هیچکس نمیتونه همچین چیزی بنویسه!

گفت نه نه تو کل ایرانم ندیدم. من سالهاست دارم همینا رو درس میدم تو کلی وزارتخونه هم مشاوره دادم و …. همچین چیزی ندیدم!

باز رفت و برای مدیرعاملشون تعریف کرد. اونجا تازه مدیرعامل محترم فهمیده بود با چه موجوداتی طرف بوده و نمیدونسته. شرکت بعدی که از تهران اصلاً برنده مناقصه شد، باز نتونست کسی رو پیدا کنه تو کرج که بتونه کار رو جمع و جور کنه هرکسی رو میفرستاد ردش میکردن. اصلاً مگه میشد بلد نباشی و رئیس گروه شبکه بپذیره؟ با دوتا سوال ته و توه طرف رو در میاورد و میفهمید J))

شرکت جدید از خود معاون آی تی پرسیده بودن که کسی رو میشناسی؟ اونم شماره من و مجتبی رو داده بود ولی گفته بود شاید بتونین مجتبی رو بیارین ولی محاله بتونین بهمن رو بگردودنین!

طرف با مجتبی صحبت کرد و چون مجتبی تازه عروسی کرده بود و خیلی تو فشار بود آخرش پذیرفت و آبان برگشت تو اداره ولی من نه. این شرکت به هر دری میزد تو کرج به اسم من میرسید. زنگ زده بود شرکت “م” گفته بود کسی رو میشناسی؟ گفته بودن فقط یک نفر که اونم حقوقش فلانقدر باید باشه. دوبرابر عددی که خودشون میدادن . بعد مدیرعامل “م” زنگ زد بهم و گفت بهمن من بهشون گفتم فلانقدر، ضایع نکنیا؟ چون بعد از اینکه شناختمت فهمیدم چقدر می ارزی. باز یارو زنگ زده بود به شرکت “ش” اونم همون حدود حقوق رو به طرف گفته بود J)) خنده دار بود همه هم عددی رو میگفتن که میدونستن ارزش واقعیم در همون رنج هست.

شرکت تهرانیه که زنگ زد با یه نه ی محکم من روبرو شد. هرکاری کرد نتونست جذبم کنه. من راه خودمو پیدا کرده بودم. اون سال چندتا پیشنهاد دیگه هم داشتم تهران یک هولدینگ خیلی بزرگ بین المللی ایرانی – آلمانی بهم پیشنهاد مدیریت کل آی تی رو داده بود با حقوقی ۴ برابر اداره ولی بازم جوابم نه بود. من با همه فشارهایی که زیر اونا داشتم له میشدم از بی حقوق شدن تا بی درآمد شدن داشتم له میشدم. از مرداد اون سال تا اول خرداد سال بعد هیچی درآمد نداشتم. حتی شرکتهایی که قبلاً باهاشون داشتم کار میکردم هم کاری برای انجام نداشتن!!! من در شرکت فقط یه فاکتور زده بودم به رقم ۵۰۰ هزار تومن! من راهم رو پیدا کرده بودم.

خیلی راه دردناکی رو شروع کرده بودم ولی واقعاً نمیخواستم ازش برگردم و سالها بعد پشیمون باشم.

 

 

برای مطالعه قسمت آخر اینجا کلیک فرمایید.

۱
۲
۳
۴
۵
میانگین امتیازات ۵ از ۵
از مجموع ۴ رای
این مطلب در مجموع ۴۰ بار و امروز ۱ بار مشاهده شده است.
.
FavoriteLoading به علاقه مندیهایم اضافه کن!

متن دیدگاه‌ها

Subscribe
Notify of
guest
6 Comments
قدیمی ترین
جدیدترین بیشترین رای
Inline Feedbacks
مشاهده همه دیدگاه ها
Masoud
1 ماه پیش

بابا دست مریزاد

فرشید رمضانی
1 ماه پیش

من فقط دو سه بار و چندجا گفتم : اوه اوه :))))

آخرین ویرایش 1 ماه پیش توسط فرشید رمضانی
فرشید رمضانی
30 روز پیش
پاسخ به   bahmansh

همش فکر میکنم الان دعوا میشه :))) بزن بزن :)))

ضبط پیام صوتی

زمان هر پیام صوتی 5 دقیقه است

    6
    0
    Would love your thoughts, please comment.x
    ()
    x