در مسیر پیشرفت _ هشتاد و یکمین روز

درود بر دوستان عزیز

صبح بعد از نوشتن گزارش روز قبل، چندتا پادکست گوش دادم. اطلاعات ۳ تا عضو جدید را در سایت درج کردم و یکم روی مشکل لود نشدن فونت ها کار کردم. یک پست اینستاگرام گذاشتم و عصر رفتم پیش یکی از دوستان و قرارداد پشتیبانی از سایت و اینستاگرام با یکی از دوستان بستم.

و اما حکایت امشب:

در روزگاران قدیم دو همسایه بودند که همیشه با هم نزاع و دعوا داشتند. یک روز با هم قرار گذاشتند که هر کدام دارویی بسازد و به دیگری بدهد تا یکی بمیرد و دیگری که می‌ماند لااقل در آسایش زندگی کند!

برای همین سکه‌ای به هوا انداختند و شیر و خط کردند که کدام یکی اول سم را بخورد. قرعه به نام همسایه دوم افتاد. پس همسایه اول به بازار رفت و از عطاری قوی‌ترین سمی که داشت را خرید و به همسایه‌اش داد تا بخورد. همسایه دوم سم را سرکشید و به خانه‌اش رفت. قبلا به خدمتکارانش گفته بود حوض را برایش از آب گرم پر کنند و یک ظرف دوغ پر نمک هم آماده بگذارند کنار حوض.

او همینکه به خانه رسید، ظرف بزرگ دوغ را سر کشید و وارد حوض شد. کمی دست و پا زد و شنا کرد  و هر چه خورده بود را برگرداند و پس از آنکه معده‌اش تخلیه و تمیز شد، به اتاق رفت و تخت خوابید. صبح روز بعد سالم بیدار شد و به سراغ همسایه‌اش رفت و گفت: من جان سالم به در بردم، حالا نوبت من است که سمی بسازم و طبق قرار تو آن را بخوری.

او به بازار رفت و نمد بزرگی خرید و به خانه برد. خدمتکارانش را هم صدا کرد و به آنها گفت که از حالا فقط کارتان این است که از صبح تا غروب این نمد را با چوب بکوبید!

همسایه اول هر روز می‌شنید که مرد همسایه که در تدارک تهیه سم است!!! از صبح تا شب مواد سم را می‌کوبد. با هر ضربه و هر صدا که می‌شنید نگرانی و ترسش بیشتر می‌شد و پیش خودش به سم مهلکی که داشتند برایش تهیه می‌کردند فکر می‌کرد!

کم کم نگرانی و ترس همه‌ی وجودش را گرفت و آسایشی برایش نماند. شب‌ها ترس، خواب از چشمانش ربوده بود و روزها با هر صدایی که از خانه‌ی همسایه می‌شنید دلهره‌اش بیشتر می‌شد و تشویش سراسر وجودش را می‌گرفت. هر چوبی که بر نمد کوبیده می‌شد برای او ضربه‌ای بود که در نظرش سم را مهلک‌تر می‌کرد.

روز سوم خبر رسید که او مرده است. او قبل از اینکه سمی بخورد، از ترس مرده بود!!

این داستان حکایت این روزهای برخی از ماست. هر شرایط و بیماریی مادامیکه روحیه‌ی ما شاداب و سرزنده باشد قوی نیست. خیلی‌ها مغلوب استرس و نگرانی می‌شوند تا خود بیماری…

۱
۲
۳
۴
۵
میانگین امتیازات ۵ از ۵
از مجموع ۱ رای
این مطلب در مجموع ۱۵ بار و امروز ۱ بار مشاهده شده است.
.
FavoriteLoading به علاقه مندیهایم اضافه کن!
  • ۵۰
  • شبکه های اجتماعی و سایتم | توانایی های فردی و آموزشی | ارسال گزارش و فرم ژیروسکوپ
Subscribe
Notify of
guest
2 Comments
قدیمی ترین
جدیدترین بیشترین رای
Inline Feedbacks
مشاهده همه دیدگاه ها
سعید کاظمی
1 ماه پیش

واقعا درست میگی . یکسال قبل مثل این روزها شرایط وحشتناکی را تجربه می کردم . اما دوباره شروع کردم . یک دفتر برداشتم . همه شکست ها و موفقیتها را توی اون نوشتم . ناخداگاه چیزی به ذهنم رسید و اون هم این که تمام شکست ها را به عنوان یک تجربه نگاه کنم . ارام ارام به خودم مسلط شدم . شاید ده کیلو اضافه وزن پیدا کرده بودم . پذیرفتم باید دوباره شروع کنم . تمام انرژیهای منفی را از خودم دور کردم . تصمیم گرفتم هیچ چیزی نمی تونه من را عصبانی و ناراحت کنه . تمرین شادی کردم . همه اش فیلم های طنز و عاشقانه نگاه کردم . چند تا از دوستان و فامیل که کلا فاز منفی بودن را کامل کنار گذاشتم . دوباره شروع کردم .

ضبط پیام صوتی

زمان هر پیام صوتی 5 دقیقه است

    2
    0
    Would love your thoughts, please comment.x
    ()
    x
    اسکرول به بالا