دوستی با احساسات! قسمت سوم (ته چاه تاریکی بودم!)

نویسنده :

سلام 

این روزا که دارم تجربه های اندک خودم از راهی که رفتم رو مینویسم دوست دارم برگردم پشت سرم رو نگاهی بندازم، روزای سختی که فکرای منفی و احساسات بد عین خوره به مغزم افتاده بودن! تمومی نداشت، اونقدر سخت که حتی بازگو کردنش ممکنه خاطر شما رو مکدر کنه… من حتی نمیخوام بگم چقدر طول کشید! دست و پا زدم عین آدمی که داشت سقوط میکرد دستم به طنابی که باید گیر کرد، آروم آروم خودم رو بالا کشیدم با اینکه رمقی نداشتم ولی از ته چاهی که تاریکی بود بیرون اومدم. وقتی بیرون اومدم پستی و بلندی پیش روم بود، سختی بود، درد بود، زخمایی که تو اون تاریکی لعنتی خورده بودم بود، ولی هر چی بود دیگه تاریکی نبود، من از تاریکی شب ترسی ندارم ولی از تاریکی گم شدن متنفرم. 

به نظرم وقتی یکی اینطوری گم میشه، بعضی وقتا کسی نیست کمکش کنه، یا اصلا کسی نمیتونه کمکش کنه! هیچ کس نیست خودتی و خودت… و این تلخ ترین واقعیتی هست که باهاش روبرو شدم. اون دوره رو که پشت سر گذاشتم راهی رو در پیش گرفتم که هنوز ادامه داره…. من اگه دوباره ته چاه بیفتم این سری رمق دارم و میدونم باید چیکار کنم یه آگاهی نسبی پیدا کردم.

 میخوام گفتن «تجربه های خودم و مطالب علمی که خوندم» رو ادامه بدم چون این چند روزه که دارم مینویسم به نظرم این تجربه ها و مطالب عین یه زونکنی تو مغزم مرتب میشه، که میدونم حداقلش به درد خودم میخوره. و امیدوارم برای شما دوستای عزیز هم مفید باشه

۱
۲
۳
۴
۵
میانگین امتیازات ۵ از ۵
از مجموع ۵ رای
این مطلب در مجموع ۸ بار و امروز ۱ بار مشاهده شده است.
.
FavoriteLoading به علاقه مندیهایم اضافه کن!

متن دیدگاه‌ها

Subscribe
Notify of
guest
4 Comments
قدیمی ترین
جدیدترین بیشترین رای
Inline Feedbacks
مشاهده همه دیدگاه ها
Masoud
1 ماه پیش

ما که همیشه استفاده کردیم از گفته‌های با تجربه‌ترها. چی بهتر از بیان مطالبی که خودتون لمسشون کردید.
خیلی مشتاقیم.

فرشید رمضانی
1 ماه پیش

خیلی ممنون از وقتی که میذارید… مرور تجربه های دیگران واقعا مفیده.
راستی بهمن جان بین تگ ها باید ویرگول انگلیسی یعنی , بذارید تا اونها جدا جدا محسوب بشن. مرسی

ضبط پیام صوتی

زمان هر پیام صوتی 5 دقیقه است

    4
    0
    Would love your thoughts, please comment.x
    ()
    x