بایگانی‌ها

لیدرمارکتر انجمن ها مرحله اول | کسب و کار مستقل چقدر از تغییر میترسید؟ تجربه ای داشته اید؟

آخرین بروزرسانی توسط عالیه 5 ماه، 2 هفته پیش
‏‫20 صدا
45 پاسخ
  • نویسنده
    نوشته‌ها
    • #230735
      فرشید رمضانی
      مدیرکل
      امتیاز: 23,724,874

      تغییر همیشه میتونه ترسناک باشه… شما قراره چیزی رو تجربه کنید که تا بحال باهاش برخورد نداشتید و نمیدونید دقیقا چی در انتظارتون هست. خب این تغییر هرچقدر بزرگتر باشه، نگرانی ها هم بیشتر میشه.

      شما چقدر از تغییر میترسید؟ تجربه ای داشتید؟

    • #230826
      معصومه
      مشارکت کننده
      امتیاز: 166,312

      واقعیتش من از تغییر میترسم. هنوز نمیتونم قبول کنم که بزرگ شدم و ۲۶ سالمه هر کی سنمو میپرسه یا نمیگم یا خیلی کمتر میگم . فکر میکنم برخورد اطرافیان خیلی تو این ترس موثره، تا یه تغییری میدی یا میخوای تغییر بدی یه سری چیزارو ، فوری خواسته یا ناخواسته یه نظری میدن و اون ترس از تغییر رو قوی ترش میکنن ، برای یه آدمی مثل من که خیلی حساسه و نظر بقیه فوری روش تاثیر میگذاره خیلی بده این مساله،
      تغییرات خیلی بزرگی تو زندگی نداشتم ولی بودن تغییرات جزئی که بابتشون میترسیدم. البته بعضی تغییرات رو هم پذیرفتم و بدون ترس از کنارشون رد شدم 😊

      • #230827
        فرشید رمضانی
        مدیرکل
        امتیاز: 23,724,874

        ببینید تغییر اگه قرار باشه واکنشی نداشته باشه، خب اصلا چرا باید تغییر کنیم؟ شما مدل موهاتونو بخواید تغییر بدید نگرانید( به اندازه خودش) که آیا بهم میاد؟ خوب میشه؟ آرایشگر خوب کارشو انجام میده؟ و … از طرفی خب دلتون میخواد این تغییر هم دیده بشه. اصلا اگه دیده نشه که کاری انجام نشده.
        ولی تو همین مثال چندتا مورد را باید در نظر بگیریم. خیلی تغییرات برای خودمون خیلی مهمه، اینطوری نیست که همه منتظر نشسته باشن ببینن ما چیکار میکنیم( ولی ما اینطوری فکر میکنیم). خیلی دیگه از تغییرات اونقدر که ما فکر میکنیم غیر قابل جبران نیستند، مثلا یه کمی هم مدل موهامون خراب شد، خب عیب نداره چندوقت دیگه جبران میشه.
        ولی مهمترین مسئله در تغییر، توقع ما از واکنش دیگران هست که خودمون پیشاپیش واکنش اونها رو حدس میزنیم و اگه خلافش باشه اعتماد به نفسمون را از دست میدیم. مثلا توقع داریم هر کس مارو دید بگه چقدر موهات قشنگ شده (چون این برامون تصور نزدیکتری هست و بیشتر میشنویم) اگه ده نفر بگن چه خوب شده یه دفعه یکی بگه وای چقدر بد شده، اعتماد به نفسمون رو از دست میدیم و دیگه حرفای اون ده نفر را نمیشنویم. چون اون ده نفر نزدیک به توقع ما حرف زده اند. ولی اگه واقعا خوب شده باشه دیگه چه اهمیتی داره اون یک نفر چی میگه؟
        حالا اینو در مقیاسهای بزرگتر و تعیین کننده تر ببینید. وقتی شما مطالعه میکنید، بررسی و تحقیق میکنید، همه جوانب را میسنجید و به این نتیجه میرسید که این تغییر مناسب و مثبت هست، دیگه نباید از همه با هر سلیقه ای توقع داشته باشید که اون تغییر را در شما دوست داشته باشه. حتما خیلی ها میپسندن و بعضی ها هم نمی پسندن…
        من در این دوره سعی میکنم تغییرات رو اونقدر عادی و در پله های کوچک انجام بدیم که اصلا کمتر کسی جز خودمون روش حساس بشه. مثلا نمیام یک دفعه موهای بلند را از ته بتراشم، هر هفته، یکی دو سانت اونو کوتاه میکنم که خودم بدونم کوتاهتر شده ولی خیلی به نظر دیگران بزرگ نیاد که قضاوتم کنند و من ازشون بترسم.
        براتون آرزوی موفقیت دارم

    • #230835
      معصومه
      مشارکت کننده
      امتیاز: 166,312

      یه توضیحات قانع کننده ای ممنونم ازتون 🙏🌹

      • #230836
        فرشید رمضانی
        مدیرکل
        امتیاز: 23,724,874

        سلامت باشید و ممنون از همراهیتون 🙏🌹

    • #230838
      bahmansh
      مشارکت کننده
      امتیاز: 1,798,605

      راستش با توجه به اینکه پدر و مادری کارمند داشتم و همه اطرافیانم کارمند بودند، ترس های اونها به شدت دیکته میشد به من. مثلاً سال 82 یه مبلغ ناچیز ازشون گرفتم و رسیلر هاستینگ شدم، شروع کردم و چند وقت بعد عملاً ورشکست شدم. این تجربه اول بود ولی باید تشویق میشدم که خب ادامه بده حتماً دفعه بعد بهتر انجامش میدی… ولی اینطور نشد و بدترین جملات آوار شد سر من و این شد که به فکر کارمندی افتادم. بعد دوباره همین اتفاق در سال 89 تکرار شد به نوعی دیگر در کسب و کاری دیگر و شاید دقیقاً پشت پیچ آخر برگشتم.
      حالا اینبار مشوق اصلیم همسرم هست در کنارم قرار گرفته و نگذاشت اینطور شه. بله از بی درآمدی میترسیدیم از اینکه موفق نشیم میترسیدیم از خیلی چیزا میترسیدیم ، بیمه مالیات، شهرداری، اجاره محل و خیلی چیزای دیگه

      جالبه تا قبل از سال 96 و قبل از شروع به کار جدی کسب و کارمون و شرکتی که ساختیم من ماهی چند تا پروژه اجرا میکردم و تقریبا مشتریان ثابتی داشتم که همواره کارشون رو میدادن به خودم ولی یهو با تاسیس شرکت هیچ کاری ندادن!!!
      یادمه سال 96 کلاً یک فاکتور فروختیم به مبلغ 500 هزار تومن! همین یک فروش برای یکسال و کلی اجاره دفتر و هزینه برق و تبلیغات و تلفن و کارمند و … ترسناک تر داشت میشد که یهو اردیبهشت سال 97 ورق برگشت، یک فروش بزرگ و یک پروژه بزرگ و مهیج با مبلغی در حدود 200 م تومن استارت خورد که با همین یک مشتری در حدود 300 و خورده ای تا انتهای سال کار کردیم و چندین مشتری دیگه با ابعاد بزرگ هم تونستیم بگیریم و اون سال با فروشی در حدود 500 تومن تموم شد. سال 98 این مبلغ با افزایشی 30%ی حتی روبرو شد. و این قضیه امسال هم ادامه پیدا کرده و خیلی هم مهیج شده.

      حالا اما تهدیدهای جدیدی ما رو میترسونه. مثلاً قفل شدن بازار که الان 45 روزه این شکلی شده و هیچ فروشی در این 45 روز اتفاق نیافتاده و این تهدیدی است که بیم اون میره تا خرداد 1400 حتی بتونه ادامه پیدا کنه و ما باید برای اون هم فکر کنیم.

      و حالا این وسط ما داریم دو تا کسب و کار دیگه رو همزمان در کنار اون قضیه برای غلبه به این تهدیدات استارت میزنیم. که خود اونا هم البته ترس های خودشون رو دارن ولی خب دیگه ترس های ما ترس های جدیدی هستن و خیلی شبیه قبلی ها نیستن.

      • #230857
        فرشید رمضانی
        مدیرکل
        امتیاز: 23,724,874

        چه جالب… شما تقریبا مرحله به مرحله، تغییر و چالشهای اونو رد کردید و نکته اش اینه که رهاش نکردید. در عین حال که حس بد از دست دادن پول بوده، نگاه ها حرف های خانواده بوده، درآمد کم و مشکلات مالی بوده و خود تغییر هم چالشهای خودشو داره و آدم به لحاظ شخصیتی هم مجبوره خودشو تغییر بده، ولی با این حال بازم کارمندی رو رها کردید. من فکر میکنم نقش همسرتون خیلی پر رنگ بوده، فقط انگیزه و تشویق نبوده و اونقدر منطق هم پشتش بوده که اثر بالایی داشته.
        سوای این، یه چیزی رو خیلی خوب درک کردید، هربار اتفاقات جدید بوده و ترس های مخصوص خودش، جنس ترس ها فرق داشته و حتی با تجربیاتی که داشتید بازم براتون جدید بوده چون تغییرات جدید بوده، ولی انگار دیگه براتون صورت مسئله مهم نیست، راه پیدا کردن جواب رو بدست آوردید. دیگه فرقی براتون نمیکنه مشکل چی باشه، میدونید یه راهی براش میتونید پیدا کنید.
        اون دوتا کار جدید، ربطی به کارهای قبلی داره؟ خواستید زمینه کار را گسترش بدهید و یا اینکه تحم مرغ ها را در یک سبد نچینید و در زمینه های مختلف فعالیت کنید؟

        • #230875
          bahmansh
          مشارکت کننده
          امتیاز: 1,798,605

          ممنون از تعریف شما،
          در خصوص پرسش شما در مورد اون دو تا کار جدید، راستش تا حدودی مرتبط هستن،
          1) شرکت اصلی ما یک شرکت ارائه خدمات شبکه و امنیت و فروش تجهیزات شبکه هست که بیشتر مشتریان تجهیزات یا همکاران ما هستند یا اقلام در یک پروژه خدمات شبکه فروخته میشن. مثلاً اگر داریم یک شرکت رو کابل کشی شبکه میکنیم یعنی احتمالاً کابل و سوئیچ و … هم بهشون میفروشیم. یا اگر یک سرویس راه اندازی میشه شاید بهشون سرور هم فروخته شه یا فایروال مثلاً.
          2) کسب و کارهایی که داره راه میوفته یکیشون فروشگاه اینترنتی ای هست که همین اقلام و اقلام دیجیتال دیگه مثل گوشی موبایل و تبلت و لپ تاپ و لوازم جانبی رو توش خواهیم فروخت ، اینجا تفاوتش با قبلی فقط مشتریان و نحوه فروش هست. یعنی مشتریان ما اینجا دیگه احتمالاً همکار نیستن و بیشتر کاربر نهایی هستن که به طبع نوع اقلام هم کمی تغییر خواهد داشت. یعنی احتمالا بیشتر اقلامی مثل گوشی موبایل و لپ تاپ فروخته بشه که مشتری خانگی و نهایی بیشتر تامینش خواهد کرد.
          3) کسب و کار دیگه ای که داره این کنار راه اندازی میشه تو حوزه وب و سرورهای ابری و اجاره سرورهای فیزیکی هست و خب در ارتباطات من افراد توانمندی هستن که تمایل به همکاری با من هم دارند که در حوزه طراحی وب هم توانمندی های بالایی دارند. و ما میخوایم اونجا این سرویس رو هم بفروشیم. این یک فرصت هست که با توجه به روابطم در دیتاسنترهای مختلف برام بوجود اومده و از طرفی همکارانی که در این کار میدرخشند.
          4) بازهم مواردی هست که بخوام در آینده اجراشون کنم، نکته اینجاست که هیچ کدوم ایده نوی نویی نیستن و ازشون زیاد هست ولی فرصتهایی دارم که میتونم ازشون استفاده کنم و توشون شاید موفق تر از خیلیای دیگه عمل کنیم.

    • #230839
      bahmansh
      مشارکت کننده
      امتیاز: 1,798,605

      یه نکته دیگه هم هست که تغییر اساساً از یک درد شروع میشه. ما انسانها اساساً تا به یک درد نرسیم دست به تغییر به این راحتی ها نمیزنیم.

      زندگی هم یک موج سینوسی هست بالا و پایین داره ولی محور این موج تعیین میکنه اساساً ما به سمت پیشرفتیم یا خیر؟ یعنی اگر اساساً پیک بالای دفعه قبل از این دفعه بالاتر و پیک پایینش از دفعه قبلی بالاتر باشه اساساً ما رو به رشدیم. و تغییر معمولاً در پیک پایین اتفاق میوفته . زمانی که ما در بدترین لحظه زندگی هستیم احتمالاً تصمیم به تغییر شرایط میگیریم و این باعث پیشرفت بعدی ما میشه.

      • #230853
        ebr
        مشارکت کننده
        امتیاز: 1,721,521

        خیلی عالی گفتین
        متاسفانه همیش برآیند و نتیجه کار ها دیده شده و ندیدن مسیر طی شده باعث ایجاد توهم موفقیت همیشگی و خط مستقیم میشه

      • #230858
        فرشید رمضانی
        مدیرکل
        امتیاز: 23,724,874

        چقدر چیزای خوب بود تو این 4 خط 🙂
        بعضی موارد هست آدم براش پیش اومده و به نوعی آشناست، ولی قشنگ اونو تفهیم کردید و من کلی ازش یاد گرفتم و اینکه خیلی جاها میتونم منظورمو بهتر برسونم با مثال های شما.
        خیلی ممنون.

    • #230854
      نوشین
      مشارکت کننده
      امتیاز: 182,637

      سلام و وقت بخیر
      من خیلی زیاد از این میترسم که از منطقه امنم خارج بشم، برعکس پدرم که بسیار ریسک پذیر بوده و موفق هم شده من اصلا نمیتونم اینکار رو انجام بدم و از این تغییر میترسم، ولی به قول دوستمون که گفتن تا به درد نرسی اقدامی نمیکنی من واقعا به اون نقطه درد رسیدم و امیدوارم که بتونم این تغییر رو انجام بدم و موفق باشم توی این راه

      • #230860
        فرشید رمضانی
        مدیرکل
        امتیاز: 23,724,874

        سلام و وقت شما هم بخیر.
        راستشو بخواید غیر از آدمهای استثنایی و با سرنوشتهای آنچنانی، من کمتر کسی را دیده ام که بطور کامل از دایره امنش خارج بشه.
        یا ناخواسته و بنابه شرایط اونها را از دست داده، یا اونو خیلی کوچیک کرده که به اندازه کافی انگیزه برای کارهای جدید داشته باشه و یا نوع منطقه امن را تغییر داده و یک منطقه امن جدید برای خودش ساخته که در راستای اهدافش بوده.
        به نظرم میاد منطقه امن ما بیشتر از عادت های ما بوجود میاد. بعضی از عادت ها برای ما نیازهایی تولید میکنند که میتونه مالی، احساسی، وابستگی جغرافیایی و … یاشه.
        اگه بخوام مثال خیلی سطحی بزنم اینه که اون آدمی که عادت داره روزی دو بسته سیگار بکشه، نیاز داره ماهی دو میلیون بیشتر پول در بیاره.. اگر 5 تا عادت اینطوری داشته باشه و درآمدش هم ده میلیون تومان باشه الان مشکلی نداره ولی وقتی میخواد دایره امنش را ترک کنه، 5 تا ترس داره..
        پس در واقع باید 5 تا ریسک انجام بده و پنج برابر ریسک پذیر باشه.
        حالا اگه هرکدوم از این عادت ها تغییر یا حدف بشه کار راحت تر میشه، اگر تبدیل به عادت جایگزین مثبتی بشه حتی محرک هم هست.( مثلا اگه شما عادت دارید در ماه صدهرار تومن سبزی خوردن بخرید، حالا یادبگیرید توی خونه سبزی بکارید و نه تنها نیاز خودتون برطرف شه بلکه 200 تومن هم به دیگران بفروشید) خب الان خیلی راحت از یکی از ترس هاتون برطرف میشه. و نتیجه اش شمارو تشویق به برطرف کردن دومی میکنه..
        ببخشید که خیلی طولانی و این شاخه به اون شاخه شد ولی خلاصه اش اینه که:
        اول میایم جنس دایره امنمون را تعیین میکنیم.
        بعد میایم ببینیم کدوم عادتها مارو وابسته به این دایره امن کرده.
        عادتهایی که دوست داریم را حفظ میکنیم؛ عادتهای دیگه را کم کم و با شیوه هایی که در آینده مرور میکنیم، برطرف میکنیم و منطقه امن خودمون را هی کوچکتر میکنیم.. وقتی بتونید 20 درصدش را کوچکتر کنید، میبینید 20 درصد بعدی خیلی راحت تر شده، چون ترستون به شدت کمتر شده.
        کاش تونسته باشم منظورمو برسونم 🙂

    • #230855
      ebr
      مشارکت کننده
      امتیاز: 1,721,521

      چند سال اخیر تغییراتی در من به وجود اومده که واقعا راضیم خودم
      مثل اینکه قبلا مقاومت میکردم در برابر موضوعات جدید و تقریبا منفعل بودم تا شکستی هم نخورم ولی الان دیگه منفعل نیستم و درباره هر موضوع با ربط و بی ربطی که اطرافیانم حرف میزنن گوش میکنم و گاردم رو شکستم کاملا
      منتهی من یک ویژگی دارم که خب قطعا از بیس کامندی خانوادم گرفتمش.
      اگر چیزی رو بلد نباشم و اشراف نداشته باشم حتما سعی میکنم همه جوانب کار رو دربیارم بعد وارد عمل بشم، اساسا از تغییر نمیترسم ولی سعی میکنم با آمادگی در حد توانم باهاش روبرو شم.
      دقیقا مشکلی هم که با کارمندی دارم یکنواختی و زندگی بدون چالشی هست که داره. واقعا فرسایش پیدا میکنم اگر یه مدت کاری رو انجام بدم که نباید براش کار فیزیکی یا فکری جدید کنم
      من دوست دارم همش در تکاپو باشم و از ارتباط با آدم های جدید استقبال میکنم.
      به خاطر مدل زندگیم از صفر ساختن رابطه هارو زیاد تجربه کردم و تغییرات بزرگ در حد سن خودم زیاد داشتم که بد ردشون نکردم و خب حالا تو موقعیت فعلی و با روحیه ی فعلیم میتونم بگم فقط اتفاقات خیلی بزرگ میتونه تکونم بده و بترسونتم، برای چالش های روزمره ی زندگی دنبال راه حل میرم تا ترس و عقب نشینی.

    • #230859
      فاطمه
      مشارکت کننده
      امتیاز: 178,304

      قبلا خیلی می ترسیدم
      خیلی زیاد
      نگاه اطرافیانم اولین مسئله ی زندگیم بود و به همین واسطه باید تماما نظرشون رو جلب می کردم که همچین چیزی عملا امکان پذیر نیست!
      خلاصه که توی اکثر تصمیم گیری هام این من نبودم که انتخاب می کردم🤦🏻‍♀️
      و نتایج خوبی هم نداشت
      اما کم کم تصمیم گرفتم خودم رو به ایده آلم نزدیک کنم
      سخت بود و هست
      چون جداله، بین ضمیر ناخودآگاهی که یه سره بهم نگاه و حرف های دیگران رو (طبق گذشته) گوشزد می کنه و منی که سعی می کنم ولوم صدای قلبم رو زیاد کنم تا راه خودمو برم…
      ولی همیشه لذت بخش بوده تغییر برام
      چون تغییر اصولا به سمت مثبت میل می کنه
      و همون چیزی در انتظارته نهایتا که ته قلبت بهت چشمک می زده یه عمر!
      کلا بخوام بگم شروعش خیلی سخته
      ولی وقتی یه قدم برداری،بقیه اش مثل لیز خوردن روی یخ می مونه
      سریع بقیه ی راه طی میشه
      و خب اتفاقاتی خوب منتظرتن آخر مسیر:)
      از تجربه ام اگه بخوام بگم،اینکه من قبلا خیلی کم حرف و کم رو و کم توقع بودم…به خاطر همین هرگز از خونواده ام درخواستی نمی کردم مخصوصا مالی! واسه همین همیشه هیچی نداشتم😂
      اما نهایتا بعد از یکی دوسال تلاش،با ادب و متانت و اندکی التماس(فقط توی نگاهم) ازشون درخواست کردم که به خاطر علاقه ام به کارآفرینی هزینه ی دوره رو تقبل کنن
      و پیروز شدم:)
      ✌️

      • #230862
        فرشید رمضانی
        مدیرکل
        امتیاز: 23,724,874

        من چندبار نوشته هاتونو خوندم… اول اینکه چقدر راحت و خوب، منظورتونو میرسونید. این یکی از بزرگترین ویژگیهای یک کارآفرین میتونه باشه. بعد اینکه از نکات کوچیک که امکان داره برای هرکسی اتفاق بیوفته شما نتایج خیلی مناسبی برداشت کرده اید و جالبه که ازش هم استفاده کرده اید… خود من خیلی طول کشید که متوجه بشم اولین قدمو که برداری بقیه اش مثل لیز خوردن میمونه و راحت تر طی میشه.
        اینکه باور دارید تغییر اصولا به سمت مثبت میل میکنه، بنظرم همیشه نصف مسیر را پیشاپیش رفته اید و با این انگیزه و باور، بقیه اش هم براتون خیلی سخت نخواهد بود.
        خلاصه اش اینکه خیلی خوشحالم که همراهمون هستید. 🙂

    • #230861
      Donya
      مشارکت کننده
      امتیاز: 4,406,063

      خوندن تجربیات بقیه برام جالب بود!
      من میتونم بگم از تغییر نمیترسم و این اتفاق بعد از مهاجرت افتاد برام یعنی این تغییر انقدر بزرگ بود و انقدر جنبه های مختلف زندگیمو زیر و رو کردو باعث شد خیلی چیزا توی خودم یاد بگیرم که اصلا نمیدونستم من چنین توانایهایی هم دارم.
      همونطوری که آقای فرشید گفتن ترس مهاجرت خیلی زیاد بودبرام ولی باز همونطوری که دوستمون اشاره کردن بعضی وقتا به جایی میرسی که اون درد و اون نخواستن شرایطی که توش هستی انقدر بزرگ میشه که ترس از تغییر در برابرش هیچه!

      • #230863
        فرشید رمضانی
        مدیرکل
        امتیاز: 23,724,874

        بعد از اینکه به ترستون برای تغییر غلبه کردید و مهاجرت کردید( و قبل از اینکه به توانایی های خودتون پی ببرید) چه احساسی داشتید؟ ترس ها همون اندازه بود که تصور میکردید؟ یا کمتر و بیشتر از اون حد بود؟
        وقتی درگیرش بودید و حتما سختی های زیادی رو تحمل کردید، شده بود به این نتیجه برسید که اصلا کاش انجامش نمیدادم؟ به دردسرهاش نمی ارزید؟
        مرسی

        • #230896
          Donya
          مشارکت کننده
          امتیاز: 4,406,063

          سلام 🙂

          بعد از مهاجرت اون استقلالی که راجع بهش صحبت کردین توی بحث قبل، خیلی شدیدتر شد در درجه اول بخاطر اینکه جایی بودم که دیگه هیچ کدوم از پشتوانه های ایرانمو نداشتم اون حسی که باید به خودم اعتماد کنم خیلی قوی تر شدم و چون بخاطر خیلی تفاوتا که این کشور با ایران داره بعضا مجبور میشدم خارج از باکس فکر کنم و نتیجتا عمل کنم که همه اینا به نظرم اون حس استقلال رو توی من بزرگتر میکرد.
          نه به نظرم توی ذهنم یه سری مشکلات و بزرگتر از حد معمولش کرده بودم، نمیگم مشکلی وجود نداشت نمیگم نترسیدم ولی برای هر مشکل و به تبع ترس همراهش، یه راه حلی پیدا کردم، مصداق بارز “خود راه بگویدت که چون باید رفت” ….
          راجع به سوال دومتون نه هیچ وقت پیش نیومده بگم چرا این مسیر و انتخاب کردم این انتخاب سخت ترین و در عین حال شیرین ترین تجربه بوده برام

    • #230874
      Masoud
      مشارکت کننده
      امتیاز: 4,991,672

      بله، متاسفانه ترس و استرسی که حتی از فک کردن به تغییر بهم القا میشه زیاده و در حال حاضر یکی از مهمترین نقطه ضعفم به حساب میاد.
      شاید دلیلش این باشه که پدرم از قبل به صورت شراکتی صاحب یک مجموعه خدماتی برای کشاورزا بوده و خود منم حدود ۱۰سالی میشه تو همونجا مشغولم و مشکل مالی و رفاهی نداشتم، برای همین متاسفانه لازم نمیدیدم چیزی تغییر کنه، میشه گفت یه ثباتی از نظر شغل و درآمد همیشه داشتم تا الان. ولی از همون اوایل به دلیل وجود بحث شراکت اصلا نتونستم یه ارتباط خوبی با این کار بگیرم که به قول معروف کیف کنم باهاش. الانم به همین دلیل و دلایل دیگه که مطمئنم بعدها مشکلاتی به وجود خواهد اومد که جای بحثش اینجا نیست و گذشتن سال‌ها و شناخت بیشتری که از روحیه کاریم به دست آوردم لازمه خودمو مجبور به یه سری تغییرات کنم تا کسب و کار مستقل خودمو راه بندازم یا به احتمال ضعیف‌تر تغییراتی رو تو همین مجموعه کنونی بتونم ایجاد کنم

      • #230889
        فرشید رمضانی
        مدیرکل
        امتیاز: 23,724,874

        ترس از تغییر لزوما نقطه ضعف نیست. یک مهارت هست که باید روش کار بشه. خود ترس یکی از مهمترین عوامل احتیاط و سنجیده عمل کردن هست و اصلا فکر نکنید اینکه تا بحال ثبات داشته اید، یعنی کار مهمی انجام نشده. حفظ ثبات هنری بوده که شما داشته اید.
        بنظرم خیلی خوبه، هم ریشه های اضطرابتون را میدونید، هم اینکه چرا با این کار حس خوبی ندارید و هم نیاز به تغییر را به خوبی و در زمان درستی احساس کرده اید.
        فکر میکنم کاملا آماده و با انگیزه اید.

    • #230887
      نسيم هاشميان
      مشارکت کننده
      امتیاز: 1,908,764

      من به شخصه در ایجاد تغییرات همیشه از مسائل مالی ترسیدم، اینکه نکنه از پس مخارج برنیام، نکنه کاری که میکنم برگشت مالی نداشته باشه. البته وارد قضایا هم شدم و هم تجربه شکست دارم و هم موفقیت. ما تصمیم گرفتیم برای توسعه مغازه همسایه رو بخریم و فروشگاهمون رو بزرگتر بکنیم. تقریبا بدون پشتوانه مالی نقد اقدام کردیم اما با وجود اینکه این اقدام با رکود اقتصادی همگام شد بخاطر حجم مشتری و فروشی که داشتیم و با وجود چالشهای مالی موفق شدیم. اما یکبار هم با وجود همون ترس مالی جنسی رو خریدم که بصورت عمده به فروش برسونم و تقریبن سرمایم از بین رفت و زیان هم دادم. ترس عمده من در توسعه و اقدام‌های نو همیشه مالی بوده.

      • #230890
        فرشید رمضانی
        مدیرکل
        امتیاز: 23,724,874

        ولی شما از تغییر نترسیدید به نظرم. در هر دو مثالی که زده اید تغییر را انجام داده اید. طبیعی است که نگرانی های مالی و فکر کردن به سود و ضرر همیشه وجود داره. اینکه سود کرده اید یا ضرر کرده اید قدم بعد از تغییر بوده و بیشتر نگرانی های منطقی بوده تا ترس از تغییر.
        شما در مورد توسعه مغازه علاوه بر تغییر، با مسئله کمبود نقدینگی، و همینطور شرایط بی ثبات اقتصادی هم مواجه بودید. علاوه بر تغییر، ریسک پذیری خوبی هم داشته اید.. درواقع صبر نکرده اید هر سه چراغ سبز شود، افراد مناسب را در اختیار داشته اید، فرصت را هم نسبتا خوب تشخیص داده اید، سرمایه را تلاش کرده اید مدیریت کنید…. خیلی خوب به نظر میاد. 🙂

    • #230894
      saeedsam
      مشارکت کننده
      امتیاز: 788,079

      من فکر می‌کنم از تغییر می‌ترسم. و این طوری برام نبوده که به استقبالش برم ولی معمولا زیاد سراغ میاد. چیزی که تو کار تجربه کردم این بوده که تغییر لزوما از جنبه منفی نیست. یعنی به این معنی نیست که بی‌پول بشی تو شرکت یا قراردادی رو از دست بدی. تغییر از جنبه مثبت هم هست. ما تو کارمون بزرگ ترین آسیب رو زمانی تجربه کردیم که دو تا قرارداد خوب بستیم و نتونستیم بحث منابع انسانی و ارتباط با مشتری رو مدیریت کنیم.
      یادمه انقدر خوشحالی زیاد و ناراحتی زیاد تجربه کرده بودیم که خودمون رو به روز می کردیم. اوایل وقتی قراردادی رو می‌بستیم خیلی خوشحال می‌شدیم. بعد دیدیم لزوما این خوب نیست. بعد تصمیم گرفتیم وقتی پول به حسابمون واریز شد خوشحالی کنیم. باز دیدیم این نقطه مناسبی نیست. بعد تصمیم گرفتیم وقتی پروژه تحویل داده شد خوشحالی کنیم. باز دیدم این نقطه هم مناسب نیست. و ….
      در نهایت برای خودم این بود که نگاهم به تغییر اشتباهه. این نگاه که یه سری تغییرات خوب هستن و یه سری تغییرات بدن. انگار هر چی بیشتر خوشحال بشی، امکان اینکه بیشتر هم ناراحت بشی میره بالا. دارم تلاش می‌کنم تغییر رو به عنوان روتینی از زندگی بپذیرم. ولی اینکه به استقبال تغییراتی برم همچنان برام سخته. از دور به نظرم زندگی لذت بخشی میاد، اینکه آدم خودش رو تو مسیر بالا پایین‌های لحظه‌ای یه رودخونه مواج به اسم کارآفرینی بذاره ولی فکر کنم نیاز به تمرین و آمادگی بالایی داره وگرنه عاقبت خوشی نداره.

      • #230897
        فرشید رمضانی
        مدیرکل
        امتیاز: 23,724,874

        اونقدر خوب و منطقی نوشتید و اونقدر نتیجه های درست از اتفاقاتی که براتون افتاده گرفتین، که دیگه واقعا من هرچی بگم اضافه هست. مثلا اون نقطه مناسب برای خوشحالی خیلی بحث ها داره و خیلی به نکته جالبی اشاره کردید.
        فقط چیزی که هست اینه که من فکر نمیکنم اینطوری باشه که به سمت تغییر نروید و اون سراغتون بیاد. تغییر فقط سراغ کسانی میره که نیاز به اونو در خودشون احساس کرده باشن و خودشون در مسیر اون قرار داده باشن. بنظرم شما از ترس نرفتن به سمت یک تغییر، چندتا تغییر دیگه انجام دادید و این تجربیات خیلی خوبی براتون به جا گذاشته.

    • #230926
      بهار
      مشارکت کننده
      امتیاز: 186,467

      همه مدل ریسک و تغییراتی رو انجام دادیم کلی ضرر مالی کردیم ما بدون تجربه بیزینس شروع کردیم و الان از پس هزینه ها برمیاییم ولی بازم نیاز به‌ تغییر داریم که ساعت کاری‌طولانیمون کمتر شه و‌بازدهی بیشتر. الان باید دنبال تصمیم درست باشیم

      • #230989
        فرشید رمضانی
        مدیرکل
        امتیاز: 23,724,874

        این استفاده از زمان و بازدهی مناسب، واقعا میتونه تعیین کننده باشه. هم در رشد و سود بیشتر و هم در خسته کردن و کسب و کار را محدودکردن و خدای نکرده ضرر دادن.
        خیلی درباره سیستم سازی ها صحبت خواهیم کرد.
        ممنون

    • #231058
      محمدحسین
      مشارکت کننده
      امتیاز: 456,935

      به نظرم تغییر نباید ناگهانی اتفاق بیافته، باید به صورت یه طیف باشه. مثلا شما کسب و کار جدیدت رو به صورت پاره وقت راه اندازی میکنی تا وقتی که به جایی برسه که بتونه یه حداقل‌هایی رو برات فراهم کنه، بعد به مرور از شغل قبلی خارج میشی و کامل به این میچسبی. البته من خودم با انگیزه‌های مالی این دوره رو دنبال میکنم و خود استقلال یا کار آفرینی لزوما برام ارزش نیست. تو دوران دانشجویی هم کسب و کارهای زیادی رو به صورت پاره وقت و برای خودم انجام میدادم اما برنامه‌ی اصلیم همیشه درس و دانشگاه بود که اون زمان نقش یه سرمایه گذرای رو داشت نه بیزینس. البته کسب و کارهای اون زمانم بیشتر تو اون دسته بندی شغل آزاد به حساب میان.

      • #231061
        فرشید رمضانی
        مدیرکل
        امتیاز: 23,724,874

        منم تا حد زیادی با حرفتون موافقم… اصلا گاهی تغییرات ناگهانی، با اینکه قراره نتیجه مثبتی بده ولی در عمل میبینیم نتیجه عکس میده.
        ولی به نظر تغییر در ذهنیت و نگاه ما میتونه به مرور باشه، یا مطالعه و بررسی باشه، دیگه وقتی به قطعیت رسیدیم که باید تغییر ایجاد بشه در عمل دیگه تاخیر و تعلل نکنیم. اونو بلافاصله انجام بدیم.

        کسب و کارهای شغل آزاد، با همه تفاوتی که با بیزینس دارن ولی یکی از بزرگترین خصوصیات کارآفرینی را داند، اونم مسئولیت پذیری هست، اشتباه کنید ضرر میدید و این شما را به مسئولیت پذیری عادت میده. میتونه تجربه خیلی خوبی به حساب بیاد.
        دوست داشتم که گفتین با انگیزه مالی دنبال میکنید، کسب و کار یعنی پول.
        منتها سعی میکنیم پول را به یک فرایند تبدیل کنیم، یکسری کارهارو انجام بدیم و یکسری را انجام ندیم که پول طی اون و به شکل مرتب به دست بیاد.

        • #231204
          محمدحسین
          مشارکت کننده
          امتیاز: 456,935

          نمیدونم دوره ددلاین داره یا نه ولی من سری قبلی دوره رو همینجا متوقف کردم. انگیزه گرفتم و رفتم یه سری از تغییراتی که همیشه ازشون طفره میرفتم رو روی کسب و کارم امتحان کردم. به نظر میاد داره به همین سرعت هم نتیجه میده! تغییر در شخصیت و روحیه که اشاره می‌کنید سخت‌ترین بخشه و به نظرم جالب ترین چیز این دوره اینه که با منتورشیپ شما این بخش آسون شده‌.

          • #231210
            فرشید رمضانی
            مدیرکل
            امتیاز: 23,724,874

            سلام
            خیلی خوشحال شدم از اینکه تاثیری که در نظرم بود را داشته و فقط خوندن 4 خط و شنیدن یک وویس که همتون بهتر از من اونها را بلد هستید نبوده.. خیلی دلم میخواد که دانسته هامون را عمل کنیم این بار و پیام شا دلگرمم کرد.
            خیر، نه تنها ددلاین نداره، حتی دوره هم تموم شه دست از سرتون بر نمیدارم و مرتب ازتون خواهش میکنم مطالبی که اضافه میشه را مرور کنید و فوروم هارا بازبینی کنید و نظرات دوستان جدید را ببینید.
            ممنون

    • #231125
      آرزو
      مشارکت کننده
      امتیاز: 590,211

      معمولا از تغییرات نمی ترسم و زیاد توو زندگیم اتفاق افتاده. بزرگترینش به نظرم توو اوج بحران 30 سالگیم ایجاد شد. من تا 30 سالگی یعنی 3 سال پیش، دارای یه شغل کارمندیِ تخصصی بودم با 8 سال سابقه، جایگاه شغلی خوب و البته درآمد مناسب که تونسته بود تا حد زیادی از انتظاراتم رو برطرف کنه. اما چون کلا یکجا موندن، انجام کارهای تکراری و روتین، با روحیاتم سازگار نیست، زدم همه چی رو به هم ریختم. از کارم اومدم بیرون، تمام آدمهای اطرافم رو تغییر دادم، تصمیم به ادامه تحصیل گرفتم، حتی مدتها اصلا سر کار نرفتم. ولی بعدش با مهارت های جدیدی که یاد گرفتم، تونستم برای خودم به صورت شخصی کار کنم که حتی درآمدش بیشتر از قبل بود برام و همین طور، احساسم که مثبت تر شده بود.
      البته ناگفته نمونه، واسه اون تغییر به جوانب موضوع فکر کرده بودم و خیلی بی گدار هم به آب نزدم. چون فکر می کنم تا یه اندازه ای استقبال از تغییرات رو میشه اسمشو گذاشت ریسک پذیری، اما نسنجیده عمل کردن، ریسک پذیری نیست به نظرم. ریسک کردن، یعنی احتمال وقوع حالات ممکن رو در نظر بگیری و به نحوه واکنش به اونها هم فکر کنی، اما به دلیل وجود عدم قطعیت، نتونی با اطمینان در موردش برنامه ریزی کنی.
      به هر حال مدتیه که دوباره نیاز به تغییر رو به شدت در زندگی احساس می کنم و همش دنبال ایده ای واسه یه تغییر لذت بخش دیگه هستم، ولی هنوز پیداش نکردم :))

      • #231126
        فرشید رمضانی
        مدیرکل
        امتیاز: 23,724,874

        سلام
        الان به طور کامل از کارمندی فاصله گرفته اید؟ یعنی هیج حاشیه امنیتی ندارید و همه درآمدتون بسته به کسب و کار مستقل خودتون هست؟
        به یکباره همچین کاری رو صورت دادید؟ یدفعه از همه درآمد خودتون چشمپوشی کردید و تصمیم گرفتید مستقل درآمد داشته باشید و یا خیر، به مرور درآمد را جایگزین حقوق کردید؟
        به عبارتی روحیه تون به کدوم سمت تمایل داره؟ تغییر ناگهانی(البته همونطور که اشاره کردید با مطالعه و بررسی) و یا به تدریج و کمی ترس؟
        شاید اگه از من بپرسید میگم یکی از بهترین خصوصیات یک کارآفرین اینه که مرتب نیاز به تغییر احساس کنه و عبارت ” تغییر لذت بخش (دیگه)” به شدت برام دلچسب بود. :)))

        • #231131
          آرزو
          مشارکت کننده
          امتیاز: 590,211

          سلام. بله به صورت کامل از کارمندی فاصله گرفتم. بدون هیچ حاشیه امنیتی و دقیقا تمام درآمدم بسته به کسب و کار خودمه.
          یک باره که نمیشه گفت، خوب مدتی در موردش فکر کردم. ولی در واقع فکرم فقط در مورد این بود که اگه مثلا تا یک سال، هیچ شغلی هم نداشته باشم، از پس هزینه هام برمیام یا نه. وقتی دیدم برمیام حتی بدون اینکه کسب و کار دیگه ای رو شروع کرده باشم، شغلم رو رها کردم. وقتی رها کردم، و وارد یه فضای جدید شدم، فهمیدم چقدر کارهای جذاب دیگه ای هست که می تونم انجامشون بدم و از پسشون برمیام.
          در مورد روحیه هم، باید بگم بیشتر به سمت تغییرات ناگهانی هستش، معمولا ایده ای تو سرم باشه، در کوتاه ترین زمان ممکن، عملیاتیش می کنم و کلا از زیادی فکر کردن واسه استارت کارهای مثبت، خوشم نمیاد. مثلا یادمه یه ساعت هم از توییت شما در مورد این دوره بازی کسب و کار نگذشته بود که من ثبت نامش کردم، اونم یکجا برای کل دوره :))

          • #231132
            فرشید رمضانی
            مدیرکل
            امتیاز: 23,724,874

            مرسی از توضیح کاملتون و ببخشید که یه کمی هم شاید جنبه حریم شخصی داشت.
            بله کاملا یادمه و خیلی هم خوشحال شدم :)))

    • #231238
      طاها منفردپور
      مشارکت کننده
      امتیاز: 6,346,089

      سلام ، تغییر ترسناک است ، فکر کنم برای همه ، ولی میشه تغییر کرد ویک کار متفاوت انجام داد و البته دردش را کشید و صاحب نتیجه اش شد . یعنی با توجه به شیرینی نتیجه که احتمالا صاحب آن می شویم ، درد تغییر را تحمل می کنیم .
      چیزی که من با آن مواجه بوده ام این است که قبل از تغییر اگر بخواهیم منطقی و حساب شده کاری را انجام دهیم ( مثلا” در مورد تغییر شغل ) عملا” مجبوریم که صرف نظر کنیم . چرا که با خصوصیاتی که کشور ما دارد پیش بینی و محاسبه و سنجش منابع و مصارف بقدری خطا دارد که اصل موضوع را زیر سوال می برد ولی از طرفی نمی شود کاری هم نکرد ، بنابراین با درصد نوسان بالا یا علی را می گوییم و کاری را شروع می کنیم . پس از مدتی کار به نتیجه می رسد یا نمی رسد .اگر رسید که الحمدلله ولی اگر نرسید من خودم مورد سرزنش توسط خودم قرار می گیرم که فلان دلیل ناکامی قابل پیش بینی بود و یا بهمان موضوع روشن بود که اتفاق می افتد .
      این برای من پارادوکس بوده و هست ، چگونه این را مدیریت کنیم ؟ در پیش بینی چقدر خوشبین باشیم یا چقدر مته به خشخاش بگذاریم ؟

      • #231246
        فرشید رمضانی
        مدیرکل
        امتیاز: 23,724,874

        در هفته سوم که از تبدیل بدشانسی ها به موفقیت میگیم، این پیش بینی ها و این اتفاقات بیشتر مورد بحث قرار میگیره. واقعا تغییر بدون ریسک و صددرصد قابل پیش بینی معنی نداره. در واقع بنیان تغییر، تفاوت هست و شما قرار نیست دقیقا کارایی که یکی دیگه انجام داده را پیش بگیرید و دقیقا همون بشوید( که البته در هیچ صورتی دقیقا همون نمیشید). بنابراین بخشی ار این ترسها منطقی هست و البته که سرزنش توسط خود آدم هم طبیعی هست. قرار تیست ما از شکست ها و نشدن ها خوشحال بشیم و لذت ببریم. ولی در حد تعادل.
        خیلی در این باره ها بحث خواهیم کرد، نه فقط بعنوان یک مطلب خاص و تمام شدنی، ما مرتب در حال تغییر خواهیم بود.

    • #231747
      bahman esmaily
      مشارکت کننده
      امتیاز: 447,751

      الان مثال های متناقضی تو ذهنم هست که گاها از تغییر ترسیدم و شاید بعضی وقتا هم نترسیدم. از لحاظ شغلی تغیراتی به اجبار و اختیار داشتم و سر جمع راضی بودم… (منتها من مشکلات دیگه ای تو تغییر، سرعت تغییر، انگیزه و … داشتم که احتمال میدم تو دوره حتما بهش پرداخته میشه)
      خوندن تجربه و نظرات دوستان تو این مورد برام جالب بود.

    • #231798
      Kian
      مشارکت کننده
      امتیاز: 1,108,417

      ترس از تغییر همیشه از ناشناخته ها و عدم آگهی میاد. برای خود من که اینطور بوده و هر وقت می خواستم در راه جدیدی قدم بزارم یا در شرایط جدید قرار بگیرم کلی استرس داشتم و نگران بودم. اما به تجربه یاد گرفتم که وقتی اون کار را شروع کنم یا در موقعیت جدید قرار بگیرم پس از مدتی سوال هام جواب داده میشه و گاهی با ایجاد راهکار جدید بر موارد و مشکلات اون کار دسته و پنجه نرم می کنم و پس از مدتی ترس ها خیلی کم رنگ می شن و اعتماد به نفس و تسلتم به اون موضوع بیشتر می شه و نکته دیگه این که در شرایط و موقیعت های جدید کلی نکته آموزنده هست که در کارهای بعدی میتونه مورد استفاده قرار بگیره و خودش میشه کوله باری از تجربه و چراغ راه و باعث میشه کارهای بعدی را با اعتماد به نفس بیشتری شروع کنی.

    • #232848
      Raahi.prv
      مشارکت کننده
      امتیاز: 170,052

      اولین تغییر یا به نظر دیگران ریسک اساسی که من انجام دادم در زندگی شخصیم، انتخاب رشته گرافیک در هنرستان بود. تقریبا یک سال قبل از انتخاب رشته بهش فکر کردم و تصمیم‌ام رو گرفتم، تقریبا همه در مدرسه و خونواده مخالف بودن، چون معدل۱۹ داشتم و از نظر اونها حیف بود. باید شهر دیگه‌ای که هنرستان عالی داشت می‌رفتم، در واقع از ۱۴ سالگی و سه سال هنرستان رو تنها زندگی کردم یعنی باید دیگه بیشتر خودم کارهام، برنامه‌ها و هزینه‌هام رو مدیریت می‌کردم. این تجربه بسیار خوبی بود برای من به نسبت همسن و سال‌هام. بعد‌ها که فارغ‌التحصیل شدم هرجا که کارمند میشدم، مدام داشتم به رفتارها و برخورد مدیرانم رو تحلیل می‌کردم چون می‌دونستم من یک کارمند نمی‌مونم. راستش سخت بود ولی کم‌کم اوایل کارم رو پاره وقت کردم و همزمان پروژه‌‌های طراحی می‌گرفتم تا یکروز دیدم همه چی مهیاست که دفتر مستقل خودم رو داشته باشم. خب اسون هم‌نبود، سرمایه خیلی کمی داشتم و دلم هم نمی‌خواست از کسی کمک بگیرم، چندین بار هم پیش اومد که مطلقا پروژه‌ای نداشتم. اوایل دچار مشکل میشدم در هزینه‌ها و پرداخت دستمزد کسانی که با من کار می‌کردن و حتی وصول حساب‌ها، چون به شدت سختم بود که پیگیر حساب‌ها باشم. اصلا خجالت می‌کشدم واقعا. کم‌کم یادگرفتم که من دارم کسب و کار خودم رو اداره می‌کنم و باید بتونم همه چیز رو مدیریت کنم. گاهی از استرس کارها و پروژه‌ها چندین روز نمی‌تونستم بخوابم و…اما با خودم گفته بودم این یک مسیره که شروع کردم با همه فراز و نشیب‌هاش و انتها هم نداره …
      حالا حدود یکسال هست که پروژه‌های کمی رو قبول می‌کنم و در کنارش سعی می‌کنم طرح‌های خودم رو تولید کنم. معمولا طول می‌کشه تا تصمیم‌نهایی‌م رو‌بگیرم و به همه جوانب فکر می‌کنم اما به محض اینکه تصمیم بگیرم واقعا دیگه ترس برام معنایی نداره. تغییر رو دوست دارم و اغلب فکر می‌کنم باید با ترس روبرو بشم و ببینم اون سمت ترس چیه!

    • #232961
      سعید کاظمی
      مشارکت کننده
      امتیاز: 4,633,500

      تغییر کردن با افزایش سن ، سخت تر میشه . هر چی جوان تر هستیم . چون قدرت ریسکمون بالا هست . برای همین از هر تغییری استقبال می کنیم .
      تغییر در مسیر بهبود مستمر اگر اتفاق نیافته . مطمینا بهبود هم نخاوهیم داشت

    • #233626
      ساناز شاکری
      مشارکت کننده
      امتیاز: 582,315

      اگر بخوام بگم چقدر می ترسم … واقعا اندازه ای نداره . تا بی نهایت. من از یک خانواده بازاری میام که انقلاب، اتمام جنگ و بعدش بازار ارز و طلا سرمایه اش رو ازش گرفت و کسب و کارش رو از یک کوه به یک گلوله برف تبدیل کرد.
      تا یادم میاد مامانم همیشه می گفت کارمند ها زندگی منظم و با برنامه ای دارن چون می دونن چقدر درآمد دارن و بر اساس اون زندگی شون رو میسازن. ولی ما در زمان دارا بودن هم از ترس روزهای نداری نمی تونیم برای زندگی مون کاری کنیم. خلاصه یه زندگی شلخته و بی برنامه!
      این شد که همیشه دنبال حاشیه امن بودم. حاشیه امن و رفاه دو تا کارکرد داشت برام . اول اینکه ضعف مدیریت زمان و برنامه ریزی م رو می پوشوند و دوم اینکه کارم و درآمد و جایگاه اجتماعی م رو معلوم و مشخص می کرد! یادم نمیاورد که چند سالمه و اینکه به روم نمیاورد چقدر من برای همه چی دیر می کنم.( نمونه ش کامنت های این پست رو که خوندم دیدم اینجا هم حداقل 2 ماه از همه عقب ترم و تو سن و سال قطعا از بیشتری ها بالا تر! )
      تغییر وضعیتم سخته … اصولا این سال ها کار برای دیگران یک شخصیتی از من ساخته که دارم اون رو زندگی می کنم. من تو ده سال یاد گرفتم که وابسته به یک سیستم باشم. اگر فاکتور بگیریم از همه دوران کودکی و نوجوانی م که چقدر کانسپت بیزینس شخصی تو من سرکوب شد و کارمندی ستایش! تازه وقتی سن بالا میره یه چیزایی رو ساختی! شاید وقتی جوون تری اونها انقدر ریشه نکردن که کندن ازشون سخت باشه.
      حالا تو سن من اینکه بخوام یه آدم دیگه بشم … من اون شخصیت رو زندگی نکردم. بلدش نیستم.سال ها راه رفتم اما با کفش های اون راه نرفتم. حتی اگه همه ویژگی هاش اکتسابی باشه ! این ترس نداره؟

      • #233745
        سعید کاظمی
        مشارکت کننده
        امتیاز: 4,633,500

        اول خواهش می کنم. چند بار فقط همین درس را گوش کنید . شما مطمئنا روزهای سختی را گذروندید . و همیشه اونی که داشته و یک چیزی را از دست داده تا اونی که هیچ وقت نداشته . شرایط سخت تری داره . اما از سن و سال گفتین . من از 35 سالگی تا حالا که 44 سالم شده . دائم افتادم تو راه اندازی کسب و کار های غالبا اینترنتی (چند تاشون هم حسابی شکست خورد ) اما نا امید نشدم . نه اینکه روزهای سخت نداشتم . اما باور کنید . از کارمند دیگران بودن متنفرم . و باید یک کاری بکنم . ما یکبار زندگی می کنیم . و باید از همین یک بار حداکثر استفاده را بکنیم .پیشنهاد میکنم . حتما به خودتون زمان بدین و حتما تو این دوره شرکت کنید . چون جمع تخصصی بچه هایی هست که تو کسب و کارها ایده دارند میتونه خیلی مفید باشه . شاد و پیروز باشید

    • #233689
      فرشید رمضانی
      مدیرکل
      امتیاز: 23,724,874

      چقدر خوب مینویسید و موضوع را باز میکنید. خیلی از خودتون شناخت مناسبی دارید و این بهتون در ادامه راه کمک میکنه. اینکه با خودتون تعارف ندارید و ضعف و قوت ها را میشناسید.
      مطالب انتهایی مرحله اول، یک مقداری با این فرمایشات شما ارتباط داره و شاید مقداری از نگرانی هاتون کم کنه.

    • #246854
      عالیه
      مشارکت کننده
      امتیاز: 51,367

      این مطلبی بود که من امروز توی یوتیوب براتون کامنت گذاشته بودم.

      یکی از موانع و دلایل اصلی ترس های من خونواده م هستن و اکثر مواقع بخاطر پنهان کاری از اون ها مجبور شدم خیلی به خودم سختی بدم و انرژی و هزینه زیادی رو بابتش صرف کنم. و فکر می کنم ریشه در کودکیم داره این مسئله. مادرم یتیم بزرگ شدن و خودشون با کارکردن و با سختی و فقر خرج خودشون رو با قالی بافی و… تامین کردن به همین خاطر خیلی کمال گرا هستن و هرکاری رو سعی می کنن به بهترین وجه انحام بدن. من هم دختر اول هستم و از همون ابتدایی کیک پختن رو شروع کردم وقتایی که چیز جدیدی رو امتحان می کردم و خراب می شد خیلی ناراحت میشدم و مامانم میگفت کاش از همون قبلیا که بلدی درست می کردی که اینجوری ناراحت نشی و خراب نشه. همین ها شروع پنهانکاری هام بود. هر وقت مامانم از خونه بیرون میرفت کیک جدید امتحان می کردم که اگه خراب هم شد سریع جمعش کنم و نفهمه وسرزنشی هم نشنوم. هنوز هم که هنوزه ترس از اون سرزنش شدن باعث میشه از خونواده م پنهان کنم و همیشه ترس این که فلان کار جدید رو شروع کنم و اونا بفهمن چه واکنشی نشون میدن من رو از حرکت باز می داره. نه این که آدم های بد یا بازدارنده ای باشن. برعکس توی فامیل از همه بیشتر به من آزادی دادن و حامیم بودن که من الان چندین ساله خودم به تنهایی یه شهر دیگه زندگی می کنم.

      • #246855
        عالیه
        مشارکت کننده
        امتیاز: 51,367

        اینجا کامنت بقیه بچه ها رو که خوندم دیدم تنها من نیستم که از قضاوت و سرزنش بقیه می ترسم.
        کاش توی ایران تراپی خیلی جدی تر گرفته می شد. اونقدر تجربیات کودکی روی روانمون تاثیر گذاشته که امروز هرچقدر عمیق تر میشم میبینم خیلی از این ترس ها بخاطر یه سری اتفاقات ساده توی کودکیم بوده.
        من تا حدودی خیاطی بلدم اما همیشه ترس از خراب کردن دارم. در ابتدا مدت زیادی درگیر انتخاب مدل میشم. بعد فکر کردن به روش های ترسیم الگو که کدوم متد رو انتخاب کنم. موقع برش زدن همش با ترس برش می زنم از این که یه وقت اشتباه نبرم و جای اصلاح داشته باشم و لباس هام همیشه پارچه هام کلی اضافه داره همه جاش. بارها و بار ها پرو می کنم و میدوزم و میشکافم و دوباره می دوزم.
        جالب اینجاست به سختی هم به یه خیاط دیگه اعتماد می کنم که لباسم رو بده که بدوزه.
        همیشه همه کارهام رو تا جایی که بتونم خودم انجام میدم و برون سپاری ندارم و می دونم که این اشتباهه و از سرعتم می کاهه ولی از طرفی هم باعث میشه که توی هر زمینه ای بخوام مهارت پیدا کنم و به نوعی آچار فرانسه هستم اما توی هیچ زمینه ای اعتماد به نفس کافی رو ندارم. همیشه می ترسم از انجامش. توی کارم پیشرفت نمی کنم چون خودم از سطح کیفی کار ناراضی هستم . در حالی که میبینم بقیه همکارام با مهارت خیلی کمتر کارهای بزرگی رو قبول می کنن و من نمیتونم خودم رو راضی کنم که همچین کاری رو با این کیفی برای بقیه انجام بدم چون اشتباهاتشون رو میبینم و میدونم این نقشه یا طرح نما ایراد داره و همین مسائل مانع پیشرفتم میشه.
        موضوعات خیلی زیاده و همه چی رو نمیشه اینجا گفت. یکی از بچه ها گفته بود که چندین بار شکست خورده و به زندگی کارمندی برگشته و وقتی همسرش ازش حمایت کرده و بهش دلگرمی داده تونسته که به کارش ادامه بده و به موفقیت برسه. منم همیشه اون حس نیاز به حامی رو داشتم و تا به امروز برنامه هام رو عقب انداختم تا روزی که ازدواج کنم و برم خونه خودم و دیگه لازم نباشه که به خونواده در باره برنامه ها و تصمیماتم پاسخ گو باشم و همین که به همسرم درباره افکار و برنامه هام بگم کافیه. اما در نظر بقیه من با این افکار شبیه یک انسان وابسته و عشق ازدواج دیده میشم. در حالی که من فقط حمایت روحیش رو نیاز دارم و میدونم که خودم به تنهایی از پسش بر میام. افکارم خیلی شلوغه. زیاد نوشتم. چون 24 ساعت تنهام همش توی سرم دارم با خودم حرف میزنم و یهو اینجا فوران کردن.
        ممنون بابت همه چیز.

شما برای پاسخ به این تاپیک باید وارد شوید.

ضبط پیام صوتی

زمان هر پیام صوتی 5 دقیقه است