دوستی با احساسات! قسمت سوم (ته چاه تاریکی بودم!)

سلام  این روزا که دارم تجربه های اندک خودم از راهی که رفتم رو مینویسم دوست دارم برگردم پشت سرم رو نگاهی بندازم، روزای سختی که فکرای منفی و احساسات بد عین خوره به مغزم افتاده بودن! تمومی نداشت، اونقدر سخت که حتی بازگو کردنش ممکنه خاطر شما رو مکدر کنه… من حتی نمیخوام بگم …

دوستی با احساسات! قسمت سوم (ته چاه تاریکی بودم!) بیشتر بخوانید…